سال پنجم، شماره چهل و هفتم، بهمن 88
   ... و او ‌که حق‌اش نبود
   

... و او ‌که حق‌اش نبود

مرگ‌نامه‌ای برای فریدون فروغی...

شماره : 175
بازدید : 130

 

حرف مادربزرگم بود: «مرگ حق است.» شما هم شنیده‌اید، که حق است. اما هر مرگی قصه‌ی خودش را دارد، همان‌طور که هر مردی قصه‌ی خودش را دارد. خیلی‌ها می‌میرند و کسی هم نمی‌پرسد چرا، ولی خیلی‌ها آن‌قدر مهم‌اند که لحظه‌ به لحظه‌ی نفس کشیدن‌شان هم مهم است، چه برسد به مرگ‌شان. همین ‌جاست که شایعات شروع می‌شوند و پچ‌پچ‌ها مثل ویروس همه‌جا را می‌گیرند.

نهم بهمن‌ماه ۱۳۲۹ در محله‌ی سلسبیل تهران کودکی متولد می‌شود که بعدها به‌رغم نداشتن هیچ‌گونه تحصیلات موسیقایی و عدم استفاده از هیچ استادی، از اولین خواننده‌های بلوز در ایران و از سردمداران موسیقی باکلام نوگرا می‌شود. البته گرایش به موسیقی در خانواده‌ی آن‌ها امری مسبوق به سابقه بوده است، چرا که پدر وی –فتح‌الله- به‌رغم این که کارمند اداره‌ی دخانیات بود، در تنهایی خود به سرودن شعر و نواختن تار می‌پرداخت. فریدون فروغی را بعد از مرگش در روستای قرقرک اشتهارد کرج دفن کردند و همین عامل باعث شد که خیلی‌ها تصور کنند اهلیت و اصلیت او متعلق به آنجاست، اما در حقیقت پدر فروغی اهل نراق بود. شهری کوچک مابین قم و کاشان که فتح‌الله‌خان زمین‌های بسیاری در آن‌جا داشت.

مادربزرگم یک دعای همیشگی داشت: «خدایا تا غیرتم را از من نگرفته‌ای و اثری در زندگی‌ دیگران دارم زنده نگه‌ام دار!». مادربزرگم در سال‌هایی که سواد مثل حالا وجهه‌ای عمومی پیدا نکرده بود مکتب‌خانه داشت، یعنی از قشر فرهنگی عصر خودش بود. می‌خواهم بگویم این چیزی که آرزویش بود، موید مسائل زیادی‌ست و می‌شود سرخوردگی بسیاری از روشنفکران در چند دهه‌ی اخیر را که به خودکشی رسیده‌اند یا قصد این کار را داشته‌اند با آن ردیابی کرد. هنرمند تا زمانی که بتواند خلقتی از خود بروز دهد هنرمند است. این یک امر بدیهی‌ست. حالا اگر شرایط اجتماعی مانع از آفرینش او شوند یا خود به ناتوانی برسد، خودویرانگری از پیش پا افتاده‌ترین راه‌هایی‌ست که پیش رو دارد.

خانم مرادی، روان‌پزشک می‌گوید: «اگر بخواهیم زندگی بسیاری از هنرمندان و روشنفکران معاصر را که زندگی را با سرخوردگی به پایان رساندند بررسی کنیم، خیلی‌ها را می‌یابیم که یا به اعتیاد رسیدند و یا با خودکشی به زندگی‌شان پایان دادند. تقریبا همه‌ی آن‌ها به خاطر درگیری‌های فلسفی‌ای که داشتند سوال‌های بی‌جواب زیادی را با خود حمل می‌کردند. ممکن است چنین درگیری‌هایی برای افراد عادی هم پیش بیاید، اما وقتی در روشنفکرهایی که زندگی‌شان را بر اساس این سوالات ساخته‌اند بی‌جواب می‌ماند، اعتیاد می‌تواند راهی برای فراموشی‌های مقطعی باشد و خودکشی راهی برای رهایی ابدی. حالا اگر هنرمندی نتواند به آن‌چه که همه‌ی زندگی‌اش را به آن گذرانده بپردازد، اوضاع وخیم‌تر می‌شود.»

شایعه شده بود که فریدون فروغی خودکشی کرد و مرد. حتی هنوز هم زمزمه‌هایی از این تصور در بین مردم وجود دارد. از چند نفر از افراد نزدیک به فروغی شنیده‌ام که او سال‌های پایانی عمرش را در تنهایی و انزوا می‌گذراند و حتی چند بار قصد خودکشی کرده بود. یکی از آن‌ها زمانی بود که می‌خواسته است خودش را از بالای برج آزادی در میدان آزادی پایین بیندازد تا مرگی تاریخی داشته باشد. این‌که فروغی خودکشی کرد یا به مرگ طبیعی مرد اهمیت چندانی ندارد، این مهم است که شرایطی فراهم شده بود که او به تنهایی پناه ببرد و به فکر خودویرانگری هم باشد.

خانم شیخ‌الاسلامی که جامعه‌شناس است و پایان‌نامه‌ی کارشناسی ارشد خود را با عنوان «سرخوردگی فرهنگی» گذرانده در مورد این موضوع می‌گوید: «شکست از جامعه امری‌ست که همیشه زندگی روشنفکرها را تهدید می‌کند، اما مسئله‌ی مهم‌تر وقتی‌ست که از مسئله‌ای که همه‌ی عمرشان را صرف آن کرده‌اند سرخورده شوند. هنرمندی که سال‌های طلایی عمرش را به معاشرت فرهنگی با مخاطبان‌اش گذرانده است، وقتی بدون توضیح قانع کننده‌ای از ادامه‌ی کار بازداشته می‌شود، همه‌ی آمال و آرزوهایش را نابود شده می‌یابد. این جاست که به‌راحتی می‌توان انتظار انزوا، خودخوری، پرخاش عمومی، اعتیاد و خودویرانگری را در زندگی‌ او داشت.»

حتی می‌خواهد بخواند «دیگه این قوزک پام یاری رفتن نداره...» و نمی‌تواند. خاطرات‌اش را ورق می‌زند... دنبال جایی‌ست که اشتباه کرده باشد، دنبال آرمانی‌ست که به ناروا گذرانده... فکر می‌کند شاید همه‌اش محصول آن کنسرت کذایی سال‌58 است که صداهای کم کیفیت‌اش دست به دست گشت... فکر می‌کند شاید مسیری را به غلط گذرانده.... اما هرگز دلش با رفتن نیست، از این‌که «یار دبستانی من...» را فریاد زده است پشیمان نیست. حتی از این‌که «من نیازم تو رو هر روز دیدنه». هنوز فکر می‌کند «همیشه غایب من گریه‌هامو دوس نداره» و هرگز گریه نمی‌کند... حتی پشیمان نیست که چرا «سال قحطی» را در روزهای اختناق 54 خواند و ساواک صدایش را دوسال خاموش کرد... فقط دلش می‌خواهد دوباره بخواند. تلاش می‌کند و خیلی‌ها به کمک‌اش می‌شتابند. بر می‌خیزد و راه می‌افتد... اما...

خانم مرادی می‌گوید: «خودکشی روند منطقی بی‌جواب ماندن سوالاتی‌ست که هنرمندانی مثل صادق هدایت و فریدون فروغی را در بر گرفته بود. سوالاتی که همیشه پایه‌هایی محکمی دارند و حاصل زندگی آن‌هاست. از همین‌ روست که خودکشی هدایت یک خودکشی واقعی و درست و محصول این فرآیند است، اما خودکشی روشنفکرنماهای امروزی مثل زندگی و رفتارشان یا اداست و یا جو زدگی». شاید همین‌جاست که می‌توان فهمید چرا یک نفر صادق هدایت می‌شود؛ یک‌نفر فریدون فروغی می‌شود و یک‌نفر با کلاه کج و صدای توی گلو و فهرست کتاب‌های منتشر نشده هیچ نمی‌شود. حتی اگر کیف‌اش پر از قرص‌های آرام‌بخش باشد، جلوی جمع با سر توی دیوار برود و مچ دستش پر از تیغ‌های کشیده شده. اگر حقیقت درستی داشت یا آفرینشی اتفاق می‌افتاد و یا یکی از آن تیغ‌ها را عمیق‌تر می‌کشید، شاید می‌توانست برای ساعات کوتاهی هم شده صادق هدایت آیندگان شود، شاید کسی پیدا می‌شد که بعد مرگش او را کشف کند...

به این فکر نمی‌کنم که فریدون فروغی روزهای تنهایی‌اش را چگونه ‌گذراند و چگونه مُرد، به مرگ طبیعی یا خودکشی. دوباره می‌گویم که این‌ها بی‌اهمیت‌اند. اما نمی‌توانم نگویم که دلم خوش نیست. از این‌که عادت کرده‌ایم تا کسی را از دست ندهیم عزیزمان نشود، از این‌که هرگونه برخورد با هنرمند را روا می‌دانیم، از این‌که به جای کشف ماهیت هنر آن‌هایی که دوست‌شان داریم و لذت بردن از هنرشان، دوست داریم توی زندگی شخصی‌شان سرک بکشیم و مایه‌ی دردسر شویم. نمی‌توانم بگویم دلگیر نیستم وقتی می‌دانم تا همین چند نفری که مانده‌اند نمیرند قدرشان را نخواهیم دانست. چند ساعت پیش بود که شایعه‌ی فوت کوروش یغمایی همه‌ی کشور را با اس‌ام‌اس‌هایی دروغين پیمود. دوست ندارم روزی برسد که کوروش یغمایی‌ها هم کنارمان نباشند و به فکر مرگ‌نامه برایشان باشیم. به جای این‌که همین لحظه را غنیمت بشماریم و حال هنرشان و خودشان را بپرسیم. به‌جای این‌که کمک کنیم تا توی تنهایی‌شان نپوسند. به‌جای این‌که بشنویمشان و به شنیده شدنشان کمر همت ببندیم.

شهیار قنبری در مورد مرگ فریدون فروغی گفته است: «فریدون فروغی برای دومین بار می‌میرد. نخستین بار وقتی مرد که نتوانست بخواند و دومین بار وقتی مرد که می‌خواست بخواند. فریدون را فراموشی و خاموشی کشت». درک این مطلب که فروغی چرا نتوانست 20 سال مجوز کار بگیرد بسیار سخت است. خواننده‌ای كه به دليل آزاد فكر كردن توسط ساواك 2 سال ممنوع‌الصدا می‌شود و «یار دبستانی»‌اش در آزادی‌خواهی به جایی می‌رسد که سرود هرکسی باشد. فريدون فروغی بازمانده نسلی پا درهواست كه تا آخرين لحظه‌ حياتش برای اثبات حقيقت كوشيد، مقابل شاه ايستاد، با وجود داشتن اقامت آمريكا، ايران را ترك نكرد و بيست سال به واقعيت فرصت داد تا خود را نمایان کند، ولی حيف... مرگ حق است ولی حق فريدون فروغی مرگ در تنهايی نبود. فريدون فروغی با عشق بزرگ شد و همين عشق او را مثل شمع آب كرد. شايد اگر مثل سایر هنرمندان زمان خود پس از عدم دريافت مجوز كار ايران را ترك كرده بود حالا زنده بود يا هنگام مرگ وضعيت بهتری داشت. «لحظه‌ای پاک و بزرگ، دل به دریا زد و رفت؛ با یه پرواز بلند، تن به صحرا زد و... رفت»

از پنجه‌ تقدیر من کی رهایم؟!

فریدون اولین کارهایش را با من شروع کرد. یادم می‌آید که در متل قو گیتار می‌زد. از او دعوت کردم که وارد گروهی که داشتم بشود. سال‌های ابتدایی فعالیت‌اش شدیدا تحت تاثیر فرهاد بود و سعی می‌کرد مثل او بخواند، اما ری‌چارلز را هم بسیار دوست داشت. یک جورهایی فرهاد و ری‌چارلز الگوهایش بودند. تشویقش می‌کردم که سراغ صدای خودش برود و مثل خودش بخواند، نه هیچ‌کس دیگر که این اتفاق هم افتاد و توانست از خوانندگان صاحب سبک موسیقی ما باشد. بعدها هم که آدمک را در یکی از فیلم‌هایم اجرا کرد. فریدون از دوستان خیلی خوبم بود، سال‌های آخر ندیده بودمش ولی دورادور با هم در تماس بودیم. متاسفانه من ایران نبودم و او هم روزهای دلگیری را می‌گذراند. احساس تنهایی می‌کرد و صدایش بی‌صدا مانده بود.

بعد از 15 سال فعالیت نداشتن، به همت آقای عباس منطقی که تهیه‌کننده بود، قرار شد فعالیت‌های مشترکی را شروع کنیم و برای همین چندبار به اتفاق هم به ارشاد رفتیم تا مجوز فعالیت فریدون را بگیریم. روزهايی را به‌خاطر دارم که سر ذوق آمده بود و کارهایش هم در مسیر قانونی در حال انجام شدن بود تا بتواند مجوز فعالیت بگیرد، اما عمرش کفاف نداد و به ابدیت پیوست.*آهنگساز

 

براي همدم شب‌هاي تنهايي‌ام؛ فريدون

آنچه مسلم است نام هنرمندان بزرگي مانند فريدون فروغي از ياد و خاطره ما هيچگاه خارج نخواهد شد.هنرمنداني همچون فريدون فروغي نيازي به معرفي من و امثال من و يا تمجيد امثال من ندارند كه آثار ايشان گواه عشق و اصالتي است كه در هنرشان نهفته است. هنرمندان بزرگي چون فروغي و فرهاد كه از ميان ما رفته‌اند از جمله صاحبان سبك هنري بودند كه هيچگاه تكرار نشدند و نخواهند شد.

من با آثار هنرمنداني چون فريدون فروغي زندگي كرده‌ام و شبهاي بسياري را در خلوت خودم با ترانه‌هاي ايشان به صبح رسانده‌ام. صداي رسا، پر طنين و پر صلابت فريدون فروغي از ويژگي‌هاي منحصر به فرد اين هنرمند توانمند بود. چيزي كه در اكثر خوانندگان دهه پنجاه مشهود بود، عشقشان به اين هنر و اصالت هنري‌شان بود كه متاسفانه اين روزها چه در داخل كشور و چه در خارج از كشور كمتر شاهد آن هستيم. اكثر هنرمندان امروزي ما بلافاصله پس از يك يا دو سال فعاليت هنري رنگ عوض مي‌كنند و خود را بالاتر از مردم و جامعه احساس مي‌كنند و بسيار سريع جايگاه خود را فراموش مي‌كنند. من به كرات شاهد اين رفتار‌ها در بين هنرمندان اين دوره بوده‌ام. آنچه در مورد بسياري از هنرمندان قديمي مانند فريدون فروغي صادق است اين است كه همواره خود را از مردم و با مردم احساس مي‌كردند. كبر و غرور و خودبزرگ‌بيني رايج امروز در ايشان راه نداشت و مردمي بودن از خصوصيات بارز ايشان بود. اما دريغ و صد افسوس كه به معناي واقعي حق شناس نبوديم و در فشار ظلم و بي عدالتي كه سالهاي آخر عمرشان بر ايشان وارد مي‌شد، آنها را كه سالهاي زيادي از عمرشان را براي ما وقف كرده بودند، يار و ياور نبوديم. متاسفانه فرهنگ مرده پرستي در جامعه ما تقريبا نهادينه شده و به زنده‌ها كمتر از مرده‌ها بها مي‌دهيم. صداي فريدون فروغي يار و همدم روزها و شبهاي تنهايي من در دوران نوجواني و جواني بود و از اين بابت از او سپاسگزارم و برايش آرزوي مغفرت دارم و به بازماندگانش درود مي‌فرستم. يادش گرامي.*خواننده

 
بازگشت به صفحه قبل


آواي‌سياهان
Albums & Singles
مرگ ‌مغز‌متفكر
... و او ‌که حق‌اش نبود
فريدون فروغي
يک دنيا، يک موسيقي
تحت تأثير حضور كيارستمي
سلطان و شبان در دارالجنون آبرنگ!
تروبادور در‌سعد‌آباد
سفير آندلس
آوازي از جنس اساطير
دلي از گريه سبكبار
بهتريني كه بهترين نماند
آلبوم ها
ويژه
كنسرت گروه «دنگ‌شو»
همه دوست دارند تغییر کنند
مردي که مي خواست رئيس جمهور باشد.
پيشنهاد
چرا احمق‌ها قصه را طوری نوشته‌اند که او باید برود
اگر بگويم اعتراف‌نامه است که جذابيتش را از دست مي دهد
بهتر است عادت کنند.
هر چيزي خوبش خوب است/ گفت و گو با سروش صحت و ايمان صفايي
گفت و گو با محسن طنابنده/ 50 درصد نقش 50 درصد خودم
آرزو کردم، برآورده شد توي ذوقم خورد...
         
   

 
 

 

 
کلیه حقوق مادی و معنوی این سایت متعلق به ماهنامه نسیم هراز بوده و هر گونه استفاده از مطالب این سایت تنها با ذکر منبع مجاز میباشد .
طراحی و برنامه نویسی در داده نگار - مرکز تخصصی طراحی وب سایت
صفحه اصلی درباره ماهنامه نسیم هرازشرکت نسیم هراز صندلی زرد مجله الکترونیک گالری عکس سازمان آگهی های نسیم هراز تماس با نسیم