«براي جماعتي كه روزشان از ساعت 12 ظهر آغاز ميشود، درك خيابان در ساعت 6 صبح آسان نيست. تو فكر كن روزي كه 6 ساعت زودتر آغاز شود را چگونه بايد تا شب تاب آورد؟!»
آغاز مطلب نكتهاي بود از فيلسوفي ناشناس كه يك روز ساعت 6 صبح به خيابان آمد و جسد حلقآويزش را چهل سال بعد در يك كتاب قصه بچهها رويت كردند. پزشكي قانوني علت مرگ را خودكشي و تاريخ مرگ را غروب همان روزي كه ساعت 6 صبح آغاز شده بود، تشخيص داد. جملهاي كه از او نوشتيم جاي تامل دارد، فعلا اما نقل اين حرفها نيست. به هر حال حتي براي جماعت 12 ظهر هم گاهي اين مصيبت پيش ميآيد كه ساعت 6 صبح پا به خيابان بگذارند. حالا تو فكر كن ما هم يكي از همين جماعت و ساعت هم 6 صبح. چشمهايي كه نگاهشان هنوز روي سقف اتاق خواب جا مانده، هياهوي خيابان را درك نميكنند. مغز مثل ويندوز بالا نيامده و پاها به راه خودشان و... ناگهان چشمها بيدار ميشوند!
ميان جماعتي كه بيامان ميدوند و ساعت هم كه ميداني 6 صبح است و ما هم كه خواب، يك نفر آنقدر رنگ دارد كه هر نگاهي را بيدار ميكند. تو فكر كن اين چهره ساعت چند صبح بايد به آينه رسيده باشد كه با اين همه خط و خطوط دقيق و رنگهاي متنوع ساعت 6 صبح به خيابان رسيده باشد؟! به هر حال آمارها كه هميشه سر چشم و همچشميهاي سياسي بالا و پايين نميروند، بيدليل نيست كه ميگويند ايران در زمينه مصرف لوازم آرايشي يكي از كشورهاي سربلند جهان است و... فكر ميكني به اصل مطلب رسيديم؟! مثل حرفهاي آن فيلسوف اول مطلب، اين نكتهاي كه درباره چهرهها و ساعت 6 صبح نوشتيم هم خيلي مهم بود اما باز هم نقل اين حرفها نيست!
بيا از تضاد حرف بزنيم. فكر كن چه چيزهاي متضادي را ميشود كنار هم رديف كرد. مثلا ديو و دلبر؟ نه اين ديگر با آن قصه كلاسيكاش كليشه شده. شرك و پرنسس فيونا؟! بد نيست اما پرنسس هم رگ و ريشهاش به خاندان پاريكال بر ميگشت كه رفت و شكل شرك شد. به هر حال چه با محكوم كردن پرنسس فيونا موافق باشي و چه نباشي و اگر نباشي هم متهم به دروغگويي هستي، آنها شكل يكديگر شدند و ديگر متضاد نيستند. پس بيا فضاي ذهني را عوض كنيم. مثلا به شيشه و پارهآجر فكر كنيم كه سوءاستفاده از رابطه شكرآبشان بزرگترين لذت جهان است يا مثلا رابطه شب و روز و همين شبي كه اگر «تو» بگويي شب است، حتما روز است! تمام اين روابط متضاد جاي خود اما تضاد قصه ما از جنس ديگري است. مثل داستان «بنجامين باتن» بگذار ساعت به عقب برگردد و به 6 صبح برسد. بگذار ساعت از ساعت مرگ آن فيلسوف ابتداي مطلب هم بگذرد. برسد به چهرههاي ويرانگر رنگارنگ در صبح خيابانها و آمارها دوبارهخواني شوند و ايران صدرنشين جدول مصرف لوازم آرايش باشد. چهرهاي اگر در حوالي است، سربلند كن و خوب خط و خطوط رنگي را از نگاه بگذران. ساعت 6 صبح است و يك خبر: «پليس پرو پنج نفر را بازداشت كرد كه به كشتار دهها نفر متهم هستند.» صورتها از راه ميرسند و خواب از چشمها ميگيرند. ادامه خبر: «اين افراد قربانيان خود را در جنگلهاي دورافتاده پرو ميكشتند و سپس چربي را از اجساد آنها جدا ميكردند تا در بازار سياه براي ساخت لوازم آرايشي عرضه كنند.» ساعت 6 صبح است، صورتهاي رنگي، ايران در صدر آرايش. پايان خبر: «هر ليتر چربي ذوب شده بدن انسان حدود پانزده هزار دلار قيمت دارد. گفته ميشود اين شبكه مخوف، چربيهاي انسانياش را به شركتهاي سازنده مواد آرايشي در اروپا ميفروخته است.» ساعت 6 صبح است، لبهايمان طعم جسد ميدهند!
رابطه گناه معلم و خيانت به مسگري در شوشتر
ما همه تنبيه شدهايم!
... و تا خيانت راهي نيست. بيا به اين نشاني: پشت پيشاني، درون جمجمه، روي مغز؛ بازار مسگرها به پاست. دنگ و دونگ، صداي كوبيدن چكش به كاسه مسي ميآيد. درون جمجمه هستيم مثلا، ميداني كه؟! ميان اين صداهاي تيز چكش و مس، درست وسط بازار مسگرها، از سر بريده مسگر قطره، قطره، قطره... خون ميچكد. كابوس مسگر سربريده بازگشته است. رفتهايم تا شوشتر و گناه آهنگر بلخي و سربريده مسگر. مطلب درباره خيانت است اما باور كن مقدمه اصلا بيربط نبود. حكايت، حكايت گناه آهنگري در بلخ و سربريده مسگري در شوشتر است. باور كن، باور كن، باور... باور كن اولين بار قصهاش را معلم نميدانيم كلاس چندم گفت. پاي تخته سياه ايستاده بود و دستي بر سيبيل باريكش ميكشيد. طوري حرف ميزد كه انگار خودش از بلخ تا شوشتر رفته بود. از گناه آهنگر گذشته بود و رسيده بود به سر بيگناه مسگر. در همين حوالي بود كه از دهان شاگردي صدايي شبيه كشيده شدن پايه صندلي روي زمين درآمد. معلم كه نميتوانست آن دهان گناهكار را ميان آن چهل و اندي دهان پيدا كند، لاجرم همه دهانهاي بيگناه را... بگذريم. با خيانت آغاز كرديم و باور كن نشاني را اشتباه نيامدهايم. همه اينها به هم ربط دارند، اين ربط هم هيچ ربطي به ذهن ماليخوليايي ندارد. چند كلمه ديگر كه روي كاغذ بيايد، همه گرهها باز ميشوند. تو فقط پشت پيشاني، صحنه تئاتر را جايگزين بازار مسگرها كن. پردهها كه كنار بروند، معلم در نقش آهنگر بلخي است و يكي هم – همان كه تو براي اين قصه انتخاب ميكني – در نقش مسگر شوشتري. كارگردان هم خود من، تو، او، ما، شما، آنها! حالا ديگر مقدمه در مقدمه چه اهميتي دارد؟ روانشناسان ژاپني گفتهاند تنبيه و القاي حس ترس به دانشآموزان پسر در كلاس درس باعث بروز روحيه خيانت در بزرگسالي آنها ميشود. آنها براي اثبات ادعايشان البته آمار هم دارند. آمار ميگويد 32 درصد از مردان ژاپني كه در زندگي مشترك خيانت كردهاند در كودكي توسط معلم كلاس درس تحقير يا تنبيه شدهاند. از نتايج اين تحقيق تكاندهنده باز هم اطلاعات ميخواهي؟ بخوان: نتايج اين تحقيق نشان داده معلماني كه دانشآموزان پسر را در كلاس درس و مقابل چشم ديگر همكلاسيها تهديد به تنبيه كرده و ترساندهاند، زمينه بروز سرخوردگي در اين كودكان را فراهم كرده و احتمال بروز خيانت يا خودكشي در بزرگسالي را به وجود آوردهاند.
حالا ديگر قصه كامل است. پردهها افتاده و گرهها باز. معلم گناهكار در بلخ و آنكه از سر بريدهاش خون ميچكد همين جا، در شوشتر! قصه تمام است و فقط يك عنوان ميخواهد كه آن هم هست: ما همه تنبيه شدهايم!
نكتههاي بيرون آمده از خبرهاي ماهي كه گذشت
خاصيت خوردن مغز آدم
محققان كانادايي به زرنگي زنبورها پي بردهاند. زنبورها بابت حمل لاروهايشان از كفشدوزكها استفاده ميكنند. اين حركت دقيقا مصداق بردهداري است. اصلا عنوان اين تحقيق هم «بردهكشي زنبورها از كفشدوزكها» انتخاب شده. با اين همه براي درك زرنگي زنبورها نيازي به اين همه تحقيق و مطالعه نبود. آنها قرنهاست كه كار خجالتآور همه موجودات را انجام ميدهند اما آدمها حاصل كار آنها را ميريزند درون شيشه و به قيمتي قابل توجه به آدمهاي ديگر ميفروشند. زنبور زرنگ است، اينكه ديگر تحقيق نميخواهد.دانشمندان گاهي حرفهاي عجيبي ميزنند. آنها گفتهاند تمام ساكنان امروز چين، فرزند زني هستند كه حدود 200 هزار سال پيش در آفريقا ميزيسته است. به عقيده دانشمندان نوادگان اين زن بعدها به سرتاسر جهان مهاجرت كرده و به قبايل گوناگون تبديل شدهاند. اگر اين باشد، اغلب مردم جهان اصلا به مادرشان نرفتهاند!خلاصهاي از خبر يكي از خبرگزاريها: «براساس اطلاعات به دست آمده از كار و درآمد زنان در جهان، دوسوم ساعات فعاليت انجام شده در جهان توسط زنان در داخل و خارج از منزل صورت ميگيرد و اين در حالي است كه ميزان درآمد و دارايي آنان بسيار كمتر از مردان است.» اين خبر نياز به تحقيق و بررسي دارد. بايد دقيقا مشخص شود كه «كار» دقيقا به چه فعاليتي اطلاق ميشود. البته اشتباه نشود، منظور ما اين است كه سهم زنان قطعا بيش از اين رقمي است كه اعلام شده.يك متخصص بيماريهاي گوارشي حرفهاي جالبي درباره لوازم آرايشي زده است. او گفته: «استفاده از مواد آرايشي غيراستاندارد باعث ايجاد بيماريهاي گوارشي و اسهال ميشود.» ايران هم ميدانيد كه يكي از بزرگترين بازارهاي فروش اجناس تقلبي است. نه! اين تضادهاي آرايشي ما را به جنون ميكشانند!در متن «لبهايمان طعم جسد ميدهند» به زندگي يك فيلسوف اشاره كرديم. آن فيلسوف مرده روايتهاي ديگري هم از زندگي داشت كه نميدانيم چرا مدام به دردمان ميخورند. او گفته بود: «هر حركت دور از تمدني كه در دوران ماقبل تاريخ رخ داده، بيگمان براي آينده ما انجام شده است.» نمونهاش هم همين كه دانشمندان اعلام كردهاند: «تحقيقات روي قبيلهاي آدمخوار در گينهنو پاپوا كه اعضاي آن مغز اقوام مرده خود را ميخوردهاند ميتواند به يافتن درماني براي جنون گاوي كمك كند.» نكند راز خودكشي فيلسوف قصه ما در آن ساعت 6 صبح هم مفهومي داشته؟!اعتراض داريم، ما به اين آمار اعتراض داريم. شبكه جهاني زلزلهنگاري اعلام كرده: «روزانه حدود يك ميليون زلزله ثبت ميشود.» اين آمار قطعا دور از واقعيت است. پس تكليف زلزلههاي 9 ريشتري كه هر روز درونمان رخ ميدهند چه ميشود؟!استاندارد چاقي شكمي ايرانيان اعلام شد. طبق اين استاندارد دور كمر كمتر از 90 طبيعي، دور كمر بين 90 تا 95 نشانه چاقي است و اگر دور كمر بالاتر از 95 باشد فرد نياز به درمانهاي پزشكي دارد و دچار چاقي مفرط است. اعداد را يك بار ديگر بخوانيد و باور كنيد استانداردمان هم زير استاندارد است!عضو كميسيون اقتصادي مجلس گفته است: «20 سال است كه ميگويند در تهران زلزله رخ ميدهد و با همين صحبتها باعث نگراني مردم ميشوند. بايد گفت هيچ اتفاقي با وقوع زلزله در تهران رخ نميدهد.» همين ديگر، خيالتان راحت، هيچ اتفاقي رخ نميدهد.قرنهاست كه ميگويند: «خشم را بايد سركوب كرد.» اين روزها ميگويند: «سركوب كردن خشم خطر سكته قلبي را تشديد ميكند.» ماندهايم چه كنيم؟ يك اتاق بدهيد فرياد بكشيم!خبر آخر اينكه: «براساس تازهترين يافتههاي پزشكي، تنهايي هم مانند يك سرماخوردگي وخيم، مسري و واگيردار است.» نزديك نشويد، ما خيلي بيماريم!