صفحه اصلی | درباره نسیم | شرکت نسیم | صندلی زرد | مجله الکترونیک | آگهی ها | گالری عکس | تماس با ما دختران خوب به بهشت مي‌روند سال پنجم، شماره پنجاه و سوم، شهريور89
 
   
 
   

درباره سرپرستي كودكان توسط دختران مجرد

دختران خوب به بهشت مي‌روند

«از قبل خودم را براي هر واکنش غير منتظره‌اي آماده کرده بودم. وانمود مي‌کردم که نمي‌بينمشان اما زير چشمي‌همه چيز را زير نظر داشتم. همه حواس پسرها به منوي غذا بود. وقتي برزو سفارش شش نوع غذا را داد، به پيش‌خدمت که معلوم...

شماره : 2159
بازدید : 863

 

نویسنده : مليحه مهدوي

«از قبل خودم را براي هر واکنش غير منتظره‌اي آماده کرده بودم. وانمود مي‌کردم که نمي‌بينمشان اما زير چشمي‌همه چيز را زير نظر داشتم. همه حواس پسرها به منوي غذا بود. وقتي برزو سفارش شش نوع غذا را داد، به پيش‌خدمت که معلوم بود مي‌خواهد چيزي بگويد اشاره‌اي کردم. سفارش غذا که تمام شد نفس راحتي کشيدم».

اين جمله مهتاب که تمام شد، فنجان چاي که دستش بود را روي ميز گذاشت. با ذوقي خاص عکس چهار پسري که داخل گوشي موبايلش بود را نشان داد، ته چشمهايش با ديدن عکس برقي زد:«چهار سال پيش وقتي براي تدريس رياضي به بچه‌هاي بي‌سرپرست، وارد سازمان بهزيستي شدم، آن زمان فقط يک خانم معلم بودم و شيطنت پسر بچه‌هايي که در حين درس، گوششان به هيچ حرفي خريدار نبود، تنها سرگرمي‌هفتگي من شد.»

خانم معلم بهزيستي مکثي کرد و فنجان چاي را از روي ميز برداشت و در حالي که فنجان چاي باقيمانده را به دهانش نزديک مي‌کرد گفت: «سرپرستي اين چهار پسر آنهم توسط دختر مجردي مانند من اصلا قانوني نيست». مهتاب آرام زمزمه کرد:«اين يک مورد استثنايي است».

در استثناء بودن مهتاب شکي نيست. کارنامه کاري‌اش روي ديوارآبي‌رنگ اتاقش سند همه حرفهايش بود. به يک عکس دسته‌جمعي اشاره کرد و گفت«اين عکس را چهار سال پيش در کلاس رياضي انداختيم». بعد با دستش پسر تقريبا دوازده، سيزده ساله‌اي را نشان داد:«اين همان برزو است که تعريفش را کردم، در بهزيستي به او مي‌گفتند سوژه چون هميشه خرابکاري به بارمي‌آورد». هر عکسي براي خانم معلم يک خاطره بود. شايد مهتاب درست مي‌گفت که استثناء است چون با يک جستجوي ساده در اخبار مربوط به قوانين فرزندخواندگي مي‌شود فهميد کاري که اين دختر 36 ساله انجام مي‌دهد يک سرگرمي‌از سر گذراندن وقت و يا به قلمي‌عاميانه‌تر تنها يک پرستيژ روشنفکرانه نيست. معلم رياضي بچه‌هاي بي‌سرپرست خودش را با نام مستعار مهتاب معرفي کرد و خواست که معرفي هويتش در همين حد باقي بماند. ازنظر او سرپرستي چهار پسر کار سختي نبود اما مديريت چهار پسر نوجوان که حساس‌ترين دوران زندگي‌شان را مي‌گذرانند کار ساده‌اي نيست. تصور تربيت چهار پسر در جنجالي‌ترين دوران زندگي سخت است چه برسد به واقعيت.

عدد زوج يعني خانم معلم

همه چيز از کلاس رياضي شروع شد، از تشر زدن‌هاي خانم معلم، از سوال و جواب پسرها، از درددلهاي ساعت استراحت و از صدايي که با همه صداهاي ديگر فرق داشت. روزهاي زوج هميشه خوب بود چون معلم رياضي در آن روز مي‌آمد و دوباره دو ساعت به يادماندني تکرار مي‌شد شايد به خاطرهمين بود که رضا هر روز از هم‌اتاقي‌اش مي‌پرسيد فردا زوج است؟

«باور نمي‌کنيد که يکي از اين بچه‌ها حتي نمي‌دانست روزهاي زوج چه زماني است. به من گفته بودند که رضا درس رياضي‌اش خيلي ضعيف است و من وقتي فهميدم او حتي زوج و فرد را هم نمي‌داند خيلي تعجب کردم. فقط مي‌دانست زوج يعني روزهايي که من بايد مي‌آمدم و به او رياضي درس مي‌دادم».

مهتاب در همان روزهاي زوج بود که تصميم گرفت بيشتر از يک خانم معلم براي رضا باشد و از آن به بعد خانم معلم تنها ديگر براي روزهاي زوج نبود. «داخل کلاس رضا به هر شکلي مي‌خواست به بچه‌هاي ديگر بفهماند که من با او ارتباط نزديکي دارم شايد اگر هر کس ديگري جا ي من بود دوام نمي‌آورد. فکرش را بکنيد معلم زن داخل يک کلاس پسرانه چه دردسرهايي خواهد داشت».

خانم معلم مي‌خندد: «به هربهانه‌اي سربه سرم مي‌گذاشتند، براي ارتباط برقرار کردن با آنها خيلي زمان صرف کردم. يادم مي‌آيد يک آقايي آمده بود که عده‌اي از پسرهاي بهزيستي را با هزينه خودش ببرد استخر. پسرها آنقدر سرو صدا به پا کردند و مرد به اصطلاح خير را کلافه کردند که آن مرد پسرها را تنها گذاشت و بدون آنها برگشت و بچه‌ها هم حتي پول نداشتند که به خوابگاه برگردند».

مهتاب لحن صدايش جدي مي‌شود:«نياز بچه‌هاي بي‌سرپرست پول نيست آنها به عاطفه و درک کردن نيازدارند. من سعي کردم به جاي نقش سرپرست را داشتن بيشتر برايشان دوست باشم».

صداي تو چه خوب است

همه چيز خوب پيش مي‌رفت، خانم معلم و چهار پسري که در طول يک سال تدريس با آنها آشنا شده بود يک جمع کوچک جداناپذير شدند. اما در اين بين رفتارهاي برزو طور ديگري شد و از اينجا بود که خانم معلم تصميم گرفت به ارتباطش شکل ديگري بدهد و اولين قدم را با تغيير اسمش شروع کرد. «صدايم مي‌کردند مهتاب، اوايل هرچقدرتلاش کردم که پسرها را مجبور کنم خاله صدايم کنند به نتيجه‌اي نرسيدم. من با همه پسرها ارتباط مشابهي داشتم اما زماني متوجه شدم که يکي از پسرها رفتارش خيلي عجيب شد. يادم مي‌آيد برزو آن زمان 13 سال بيشتر نداشت. برزو را از بين پسرها بيشتر دوست داشتم.روزي يکي ازمسئولان بهزيستي به من گفت که رفتار برزو خيلي تغيير کرده و مدام به من مي‌گويد که دلش مي‌خواهد خانم معلم هر روز به بهزيستي بيايد.

زماني که خانم روشن اين حرف را به من زد توجهي نکردم و فکر مي‌کردم حتما اشتباه کرده است. اما اين مساله باعث شد که بعد از آن به رفتارهاي برزو توجه بيشتري کنم و متوجه شدم اين مساله کاملا درست است. اما ايراد نه از من بود و نه برزو. برزو مرا دوست داشت اما نمي‌توانست به دوستي‌اش جهت درستي بدهد. من به او ياد دادم که دوست داشتن يک خانم معلم با عشق خيلي فرق مي‌کند».

دوست داشتن معلم رياضي يک مساله خيلي طبيعي است. درست مثل ذوق بچه‌هايي که در روز معلم براي هديه کردن بهترين کادو با يکديگر رقابت مي‌کنند. خانم معلم بهزيستي هم اين را مي‌دانست و بهتر از آن مرد خير که بچه‌ها را ول کرد به امان خدا مي‌دانست که ويژگي دوست داشتن صبر است و براي همين از چيزي نرنجيد و همچنان دوست باقي ماند. «احساس‌ها را بايد به اين کودکان بي‌سرپرست ياد داد. تنها تشکيل پرونده دادن براي فرزندخواندگي و اکتفا کردن به مقرري ماهيانه کافي نيست. اين بچه‌ها نياز دارند که روابط اجتماعي درست را ياد بگيرند و اگر ضعفي هم دارند به خاطر نبود آموزش درست است».

افطاري 600 هزار توماني

در مدتي که مهتاب به عنوان معلم با بهزيستي همکاري مي‌کند به بچه‌هاي بي‌سرپرست کمک‌هاي زيادي کرده و به قول خودش خانواده مهتاب دوشادوش او در اين کار با او شريک بوده‌اند. رمضان چهار سال پيش اما يک خاطره به ياد ماندني بود.«ماه رمضان که مي‌شد مردم از جاهاي مختلف براي بچه‌ها غذاي نذري مي‌آوردند. بوي قيمه نذري همه فضاي خوابگاه را پر مي‌کرد. با مشورت مسئولان سازمان تصميم گرفتيم که بچه‌ها را براي افطاري به يک رستوران ببريم. دلم مي‌خواست برايشان يک شب به‌يادماندني بسازم و بگذارم مثل آدمهاي معمولي از غذا خوردن در يک رستوران خوب لذت ببرند».

تصميم مهتاب با کمک خانواده او و کمک‌هاي مردم عملي شد و پسرها براي اولين بار توانستند در يک رستوران شيک هر آنچه دلشان مي‌خواهد سفارش دهند. اما اين مساله به همين سادگي تمام نشد.

«از قبل با مسئولان رستوران هماهنگي کرده بودم که حرفي نزنند و بگذارند پسرها هرچه دلشان مي‌خواهد سفارش بدهند. اما بچه‌ها که اولين بارشان بود به رستوراني به آن شيکي آمده بودند هرچه دلشان خواست سفارش دادند. يکي ازبچه‌ها براي خودش يک نوشابه خانواده سفارش داد و يکي هم چند مدل غذا خواست. البته مدير هتل يک تخفيف 200 هزار توماني به ما داد و ما بالاخره توانستيم با 400 هزارتومان يک شب به يادماندني را براي پسرها به وجودبياوريم.»

مي‌شود فهميد مشکلي که مهتاب از آن حرف مي‌زند به خاطر سفارش نوشابه خانواده و سرو شش نوع غذا براي يک نفرنيست. اين بچه‌ها بيشتر از هرچيزي نيازمند قرار گرفتن در محيط‌هايي هستند که در آن رفتارهاي اجتماعي را ياد بگيرند در غير اينصورت فرزندخواندگي و مقرري‌هاي ماهيانه حتي اگر رقم نجومي‌هم داشته باشد کاري از پيش نخواهد برد.

انتخاب را تو يادم بده

يک موضوع خيلي جالب که مهتاب از آن حرف مي‌زند در مورد نبود قدرت انتخاب اين بچه‌ها است. آنطور که مهتاب مي‌گويد همه وسايلي که چه به عنوان هديه و يا بهانه‌هايي ديگربه آنها هديه مي‌شود بدون در نظر گرفتن سليقه آنهاست و اين باعث شده که آنها قدرت انتخاب نداشته باشند.

«خواستم به آنها ياد دهم که انتخاب کنند. با آنها به يک فروشگاه بزرگ لباس رفتم. از پسرها خواستم به سليقه خودشان لباسي را انتخاب کنند اما آنها حتي اين ساده‌ترين کار را هم نتوانستند انجام بدهند و علت اين مساله به خاطر محيطي است که خواه‌ناخواه در آن مجبورند در بيشتر موارد پذيرنده باشند نه انتخابگر.»

گذراين چهار سال اما فرصت خوبي بود که پسرها معني انتخاب را ياد بگيرند. عليرضا پسر ديگر تحت سرپرستي مهتاب، با تلاشهاي او الان دانشجو است و ترم دوم را مي‌گذراند. او شايد دربين ديگر پسرها معني انتخاب را بهترفهميده است.

«يک روز گوشي همراهم زنگ خورد. عليرضا بود بعد از کلي من ومن کردن به من گفت دردانشگاه کسي را انتخاب کرده، خيلي خوشحال شدم. از من خواست که دختر را ببينم و نظرم را بگويم. آن لحظه حس مادرانه‌اي در من به وجود آمد که تا قبل از آن تجربه‌اش نکرده بودم. قرار گذاشتيم و دختر را ديدم. خوب بود به هم مي‌آمدند».

به اينجا که مي‌رسيم بهتر مي‌شود استثنا بودن اين معلم 36 ساله را فهميد. وقتي از عليرضا و ندا حرف مي‌زند رنگ صورتش مثل يک مادر واقعي برمي‌گردد. قطعا فقط شعار نيست اينکه مي‌گويند مادر بودن تنها در داشتن حس مادري است.

صليب را از گردنت بردار

با گذر چهار سال نقشهاي مهتاب تغيير کرد و دايره ارتباطش با پسرها تنگ‌تر و تنگ‌تر شد. خانم معلم، خاله مهتاب، خانم مهتاب و مهتاب. اين آخري يک سالي است که همه پسرها با اين نام صدايش مي‌کنند اما چيزي که در عمق اين ارتباط تغيير کرده مفهوم سرپرست است. سرپرستي که درشرايط مختلف جامه‌هاي رنگارنگي را به تن خود کرده، لباسي به شکل يک دوست، يک مادر و گاه يک راهنما.

«يک روز که قرار بود با يکي ازپسرهاي تحت سرپرستي‌ام برويم سينما، در راه يک خانم مسيحي بساطي پهن کرده بود و صليب هم در آن بود. وحيد نزديک شد و يکي از صليب‌ها را برداشت. آن زمان وحيد 11 سال بيشتر نداشت. وقتي گفتم اين مخصوص مسيحي‌هاست قانع نشد و اصرار کرد که آن را برايش بخرم. با خودم گفتم يکي دو روز صليب را به گردنش مي‌اندازد و بعد برايش بي‌اهميت مي‌شود. اما وقتي مسئول خوابگاه صليب را در گردن وحيد ديد آن را برداشت و ديگر به او نداد. اما با اصرار من قبول کرد که اين صليب هر از گاهي آنهم شب‌ها در گردن وحيد باشدکه کسي نبيند».

مهتاب با لحني گله‌آميز مي‌گويد:«اگر يک پسر معمولي اين صليب را براي تزيين به گردنش بيندازد شايد غير قابل قبول باشد اما اين کارها براي يک بچه بي‌سرپرست مفهومي‌ديگر دارد و به همين خاطراين بچه‌ها درزمينه‌هاي مختلف محدوديت‌هاي زيادي دارند که بيشتر باعث سرخوردگي آنها مي‌شود».

مهتاب به اينجا که مي‌رسد دوباره مکثي مي‌کند و باز هم همان تاکيدهاي اول مصاحبه را تکرار مي‌کند:«من سرپرست نيستم و بيشتر سعي کردم در طول مدتي که با اين بچه‌ها گذراندم برايشان يک دوست خوب باشم و مهمتر از همه با آنها مثل آدمهاي معمولي برخورد کردم و ترحم افراطي نداشتم». لبخند مي‌زند.«دوباره مي‌گويم اين يک مورد کاملا استثنايي است. شايد خدا خواسته». گوشي تلفن خانم معلم زنگ مي‌خورد.«يکي از پسرها است...

 
بازگشت به صفحه قبل


راك آلترناتيو زير ميكروسكوپ
پيش به سوي معبد آمون
دختران خوب به بهشت مي‌روند
دور هيچ جا در هيچ روز
راستش رو بخواي كافه ديگه كافه نيست...
روزگار جنايت
بلوار موش
رابطه آنفلوآنزاي خوكي و حضور در تجمعات
کندو
         
 
  کلیه حقوق مادی و معنوی این سایت متعلق به ماهنامه نسیم هراز بوده و هر گونه استفاده از مطالب این سایت تنها با ذکر منبع مجاز میباشد .
طراحی و برنامه نویسی در داده نگار - مرکز تخصصی طراحی وب سایت
 

صفحه اصلی درباره ماهنامه نسیم هرازشرکت نسیم هراز صندلی زرد مجله الکترونیک گالری عکس سازمان آگهی های نسیم هراز تماس با نسیم