استعدادهاي ويژهاي در سنين پايين كشف و در سالهاي جواني به اوج شهرت ميرسند، ميخواهم بدانم نظر كسي كه در هجده سالگي به اوج شهرت رسيده در اين رابطه چيست؟هيچ وقت از عبارات تكراري مثل «يك شبه ره صد ساله را پيمودن» يا «بعضيها ستاره اند و بعضيها شهاب» استفاده نميكنم و دوستشان ندارم. اما موفقيت بزرگ در سن كم، به خصوص زماني نزديك به دوران بلوغ به نوعي خطرناك است. نوجوان فرصت و تجربه اين را نداشته كه راه تحليل كردن را بياموزد، پس هضم يك اتفاق بزرگ ممكن است برايش سنگين باشد و آنقدر هيجانزده شود كه بطور معصومانهاي «فيوض بپراند». چون خودش را سرشار از انرژي و انگيزه ميبيند، در برابر جهاني كه هنوز آن را به خوبي نشناخته است. پس بلافاصله شروع ميكند به ساتع كردن نهايت انرژي اش و در نهايت مصرف كردن خودش، بي اين كه به فكر ته كشيدن اندوخته اش باشد. معتقدم اين موضوع مديريت ميخواهد .و بنظر ميرسد مديريت در اين لحظات، كار دشواري باشد چون ذات انسان طبعاً دوست دارد لذت ببرد؟
من فكر ميكنم دو حالت دارد. يا ميافتي به لذت بردن و همان مصرف خودت، دم غنيمتي پيش بروي كه تا آن جا كه ميتواني بارت را ببندي. اما در حالت دوم، ممكن است وحشتي سراغت بيايد، ترس از اينكه نتواني آن موفقيت را تكرار كني. ترس از اين كه شكست بخوري، و اين آدم را منفعل ميكند.شايد هم يك نوع احساس و يا توهم بهترين بودن به معناي مطلق سراغ آدم بيايد؟
نميدانم من اين طور نبودم. من هميشه دلم براي آن زمان خودم و هر كسي كه در وضعيت آن روزهاي من است ميسوزد! ناشكري نميكنم كه هر چه دارم از شروع خوب دارم. اما در آن سالها من بچه پرروي خيلي ايدهآليستي بودم. ايده آليست بودن ارزش است اما با سودايي بودن و خوابگردي كردن فرق ميكند؛ با اين كه آدم تصور اشتباهي از آن چه اسمش را رسالت گذاشته داشته باشد فرق ميكند. تا بيايي و اين را بفهمي مدتها بي خود و بي جهت سر خورده شدهاي و بخشي از آرمانهاي به جايت را هم ممكن است از دست بدهي.
براي شما اين اتفاق افتاد؟بله اين اتفاق افتاد و افسردگي بدي همراه اين اتفاق است. ميدانيد دنياي بيرون در واقع پر از امكان و ايده است، اما با توهمي كه آدم براي خودش مي سازد، فرق ميكند فقط پس اش ميزني. اين وسط در كنار همه ي كاستيها رويت را از لحظات خوب ديگري هم برگردانده اي.نميتوان از اين شرايط خارج شد؟
چرا. براي خروج از اين بحران، برههاي زمان لازم است، انسان در آن مقطع خيلي شكننده ميشود.موضوع ديگري كه وجود دارد اين است كه آدمهايي كه در سنين پايين به شهرت حرفهاي ميرسند، ناخودآگاه زود بزرگ ميشوند. انگار پلي است بين نوجواني و بزرگسالي...
بله، براي خود من هم اتفاق افتاده ولي چون فقط مربوط به سينما نميشود، نميتوانم آن را گردن حرفهام بيندازم. من از 16، 17 سالگي زندگي بزرگسالانه را تجربه كردم و اين به خاطر تربيت خانوادگيام بود. خانوادهام از سن پاييني ديگر من را بچه نديدند و خودم را مسئول تصميمات و انتخاب هايم قرار دادند. نمونه اش وارد شدن به اين حرفه است در مقطعي كه هر بچهاي به آن سن بايد به مدرسه ميرفت. نوعي تربيت شده بودم كه به تصميماتم اطمينان داشتند و به همين خاطر نميتوانم بگويم كه ورود به سينما من را بزرگ كرد.امروز چقدر ايدهآلهايتان فرق كرده؟
ايدهآلهاي آدم تغيير نميكنند.هر روز متحول ميشوند يا شايد بهتر است بگويم اصلاح ميشوند. مثلاً اين ديدگاه كلي كه من نوعي سعي دارم خوب كار كنم و به كارم حساس باشم و برايش زحمت بكشم سر جايش است. اما خيلي مسائل كه به نظرم هدف غايي ميآمدند تعاريفشان عوض شده.هدف غاييتان چه بود و چه شد؟
نميشود اين قدر كلي گفت. جزئياتي كه برايم ارزشي نداشتند سال به سال با بالاتر رفتن سنم صاحب ارزش ميشوند. تاثيرات كوچكي كه ميتوان بر اجتماع اطراف داشت، چيزهايي كه ميشود آموخت بي اين كه الزاماً به دردت بخورند، حتي حرفهاي كوچكي كه در چنين مصاحبهاي رد و بدل ميشوند... زماني اينها برايم فرعياتي بودند كه اتلاف وقت به حساب ميآمدند. فكر ميكردم اصل تنها و تنها سينماست. در حال ميدانم تنها يكي از اصلها سينماست. الآن به همان اندازه دلم ميخواهد در انسان بودنم اتفاقي بيفتد.اين را ميتوان از نوشتههاي وبلاگتان هم متوجه شد. اما موضوعي كه هست، اكثر بازيگران جوان دوست دارند مارلون براندو شوند اما وقتي وارد عرصه حرفهاي ميشوند، به اين نتيجه ميرسند كه اگر بتوانند از بازيگر مقابل شان هم بهتر باشند بايد كلاهشان را بيندازند بالا...
مثل بچهها كه دوست دارند فضانورد بشوند؛ من هم آرزوهايي دارم كه دورند و بايد برايشان خيلي تلاش كرد. اما خوشبختانه از آن چه تصور آبرومندم از زندگيست خيلي دور نيستم. مثلاً هميشه دلم ميخواسته يك شغل هنري داشته باشم كه بتوانم از آن طريق زندگيام را بگذرانم.خوشبهحالتان...
(ميخندد) بله واقعاً خدا را شكر چون ميدانم كه چه امر سخت و بعيدي است. به نظر ميرسد امروز بيشتر درگير «زندگي» هستيد؟
بله واقعاً امروز بيشتر درگير زندگي هستم. فهميده ام تمام زوري كه داريم ميزنيم براي بهتر و پرتر سر كردن است.اين ديگر به چشمم هدفي سطحي نيست. بلكه يك دستاورد بزرگ است. انسان بايد خوشحال باشد و از خودش احساس رضايت كند.اما اين نظريه هم هست كه هرچه بيشتر دنبال مفهوم زندگي بگرديد، كمتر خوشحال هستيد؟
نه چرا؟شما بگوييد چرا آره؟
به نظرم اين نظريه از خودتان است! البته منظور من هم قناعت كردن نيست. من بين قناعت و رضايت تفاوت قائلم. قناعت كمي بار منفي دارد، انگار كه از ناتواني به دست آوردن آنچه ميخواهيم ميآيد. اما رضايت اين طور نيست. رضايت چه حاصل موفقيتي بزرگ باشد چه حاصل همين فنجان چاي روي ميز قدمي رو به جلوست.به نظر اگر بازيگري در اين سطح نبوديد ميتوانستيد از روزهايتان راضي باشيد؟ يا بهتر است بپرسم آنقدر زندگي را ياد گرفتيد كه در شرايط ديگر هم بتوانيد زندگي رضايتمندي داشته باشيد؟
در آن شرايط نيستم و شايد ساده انگارانه باشد اگر من بگويم كه بله، اما با اين حال گمان ميكنم كه ميتوانستم.اگر درست متوجه شده باشم، اين نوعي موجسواري روي زندگي است؟
موافقم. موج سواري يعني اين كه آدم بتواند هم فراز را از سر بگذراند و هم فرود را، و در هيچ كدام غرق نشود و زير آب نرود.و شايد هم نوعي پوچي؟
نه . من از اسم پوچي بدم ميآيد. پوچي يعني بيا به اين بهانه كه خبر خاصي نيست، تنبلي كنيم و خودمان را بزنيم به كوچه علي چپ و چيزي برايمان مهم نباشد، چون اين طوري راحت تر است.نه الزاماً، پوچي درك واقعگرايانه دنيا است و اتفاقاً زندگي را راحتتر ميكند؟
نه الزاماً. وقتي ميگوييم پوچي انگار هدفي وجود ندارد. براي خود من خيلي چيزها مهم است. همين موجسواري هدف بزرگي است.اما جوانان همسن شما به اين نتيجه رسيدهاند كه در مسير اين موجسواري موانع بسياري هست؟ هرچند شما طبعاً از بطن جامعه دورترهستيد...
موانع سر جايشان هستند. زندگي است ديگر، مثل بازي كامپيتوري مرحله به مرحله سخت ميشود. اما داستان همين است. نقش مان را بايد خوب ايفا كنيم. ربطي به پوچ بودن و نبودنش ندارد. ميل خودمان است. اگر بنشينيم به انفعال و تازه پزش را بدهيم كه اين پوچي ما عجب مفهوم بزرگي است، خودمان را زده ايم به نفهمي.اما براي دخترهاي همسن و سال شما در جامعه بايدها و نبايدها، وابستگي زيادي به نيروهاي خارج از خود انسان دارد و واقعاً براي موجسواري امكانات اوليه هم ندارند.
قرار نيست من به جاي همه دخترهاي همسن خودم حرف بزنم. هر كس صليب خودش را بر دوش ميكشد و من هم علم غيب ندارم كه از همه گرفتاريها با خبر باشم. اما قبول ندارم كه در بطن جامعه نيستم. هستم بشدت هم هستم. روزي كه حس كنم منزوي شده ام و پيله دور خودم پيچيده ام و نميدانم مردم اطرافم چه از سر ميگذرانند خودم اول از همه دق ميكنم.به نظر ميرسد امروز ما بيشتر مقابل يك نويسنده نشستهايم تا يك بازيگر؟
چرا؟ چون وبلاگم را همين امروز براي اين مصاحبه خواندهايد؟نه، اول بگوييد قبول داريد بازيگر يك تكنسين است؟
نه. معتقدم بازيگري هنر است. و مثل هر هنر ديگري تكنيكهاي خودش را دارد. همان طور كه نقاشي و موسيقي تكنيك نميشود.هميشه گفته ام كه خود من در هنگام بازي احساس خلق دارم و حس نميكنم مجري خلق هنري شخص ديگري مثلاً فيلمساز هستم. درست است كه نويسندهاي هست و كارگرداني، اما اينها اثر را محدود به آنها نميكند. و اينكه فيلم دنياي ذهني كارگردان است...
خب نه، كارگردان بستري ميسازد براي خلق اثري كه از دنياي ذهن او شروع ميشود اما معلوم نيست به كجا منتهي شود. اما بارها و بارها از زبان فيلمسازان شنيدهايم كه فيلم هايشان از ذهنيت اوليه شان فاصله گرفته. چيزي به فيلم افزوده شده كه آن از طرف عوامل فيلم و از جمله بازيگران بوده است. خيلي از كارگردانان به خود من ميگفتند كه نقش را جور ديگري ميديديم اما تو آمدي و حالا نقش را جور ديگري ميبينيم. به نظرم اين مهم است. اصراري ندارم كه با نظر كارگردان متفاوت باشم، تصور كارگردان محترم است اما عقيده دارم نقش بدون بازيگرش وجود ندارد، هر چقدر هم روي كاغذ يا در ذهن كارگردان كامل باشد. عقيده دارم بايد بتوان نقش را غني تر از تصور كارگردان كرد. لا اقل تا جاي ممكن.
با اين حال يك نويسنده و يك بازيگر دنياهاي متفاوتي دارند. بازيگرها وقت ندارند انسانهاي عميقي باشند چون بيشتر درگير فيزيكشان هستند و اين مربوط به اين حرفه است...اين قضاوت كلي است و مستدل نيست و من قبولش ندارم. من بازيگران زيادي را ميشناسم كه به شدت آدمهاي عميقي هستند و بالعكس.
ايراني نه، در عالم سينماي حرفهاي شما كوبريك و براد پيت را با هم مقايسه كنيد؟اولاً كه براد پيت بسيار بازيگر خوبي است، ثانياًاين مثال ناعادلانه است. همين الان اگر من ژوليت بينوش و جيمز كامرون را مثال بزنم و اين دو را مقايسه كنم جريان بر عكس ميشود.
رابطهتان با هنرهاي هفتگانه چگونه است؟خيلي موزيكبازم در هر ژانري. بعد از موسيقي ادبيات.
كلارينت ميزنيد؟ميزدم... كتاب و موسيقي بيش از هر چيز ديگري در روزمرگي ام حضور دارند. سينما به عنوان مخاطب بعد از اين دو قرار دارد. بيشتر از اينكه فيلمبين باشم، سينماگر هستم.
فيلم هم ميسازيد؟فكر نميكنم.
فيلمنامه چطور؟سعي كرده ام. نميشود، سخت است و كار هر كسي نيست. اميدوارم روزي بشود.
گفتيد موزيكباز هستيد و اين اصطلاح بيش از هر چيزي انسان را به ياد موسيقي دهههاي شصت و هفتاد مياندازد. در آن زمان برخي ستارهها و استعدادهاي بزرگ موسيقي متولد شدند و البته خيلي زود هم خاموش شدند. شما چطور؟ اين روزها افت نكرديد؟شما بگوييد.
از اين نظر كه ديگر تنها دختر جوان و تنها اسم اين نسل از سينما نيستيد؟بهتر. به نظرم اين خيلي مسير درستتر و واقعي تري است. تنها اسم بودن چه لطفي دارد؟ از «اسم» اش كه صرف نظر كنيد تهش فقط تنهايي اش ميماند! نميدانم يادداشتي را كه درباره فيلم كنعان در مجله فيلم نوشتم خوانديد يا نه، در آنجا نوشتم كه خوشحالم در مسيري واقعي قرار گرفتم چون آن هياهوي راس هرم بودن كاملا كاذب و زودگذر است ولي اين مسير در خط واقعي بازيگري قرار دارد. هر بازيگري كارنامهاي دارد و حتما هم شكستهايي خواهد داشت. اين جاست كه تلاش براي پيشرفت معني پيدا ميكند نه آن جا.
شما خودتان را بالاتر از سطح سينماي ايران ميدانيد؟چه سوال سختي. من خودم را بالاتر نميدانم اما شايد در عمل فيلمنامههاي زيادي كه رد ميكنم حاكي اين برداشت باشند.
همه فيلمهايي را كه بازي كرديد دوست داشتيد؟بله، همه را عاشقانه دوست دارم غير از يكي (ميخندد).
اگر تعداد فيلمنامههايي كه نميپسنديد زيادتر شوند، با كمكاري چه خواهيد كرد؟اگر عميقاً ناچار باشم كه كار كنم؛ خوب تن ميدهم! اما من يكي را از كم كاري نترسانيد كه در اين زمينه پوستم تا به حال كلفت شده.
شما بازيگر گرانقيمتي هستيد؟نه باور كنيد. اي كاش بودم، اما نيستم. نه گرانم و نه ارزان.
دوست نداريد در فيلم پرفروش بازي كنيد؟چرا آرزويم است اما نه به اين قيمت كه آن فيلم اخراجيها باشد. كيفيت هم شرط است. وگرنه اگر بنا فقط به داد و ستد باشد چرا سينما؟ خوب ميرفتيم تجارت مان را ميكرديم.
اگر اينها فيلمهاي خوبي نيستند چرا ميفروشند؟من عقيده دارم مردم ايران خيلي باهوشند. اين را از طنز بسيار قويشان ميشود فهميد. خنداندن اين مردم اتفاقاً كار راحتي نيست و گواهش اين همه فيلم كمدي است كه اكران ميشوند و نميفروشند و كسي ازشان باخبر هم نميشود، فقط نبايد استثناها را ديد. حالا اگر شرايطي پيش ميآيد كه مردم به چيزي كه طنز هم نيست ميخندند بايد علت را جاي ديگري جستجو كرد.
شما عضو كارگاه بازيگري امين تارخ بوديد و در آنجا استادي به نام دكتر استي تحليل نقش و تاريخ بازيگري را درس ميداد. در مرور تاريخ بازيگري، نسلهاي جديد همواره با حرف جديد آمدهاند. حتي سوپراستارهايي مثلم جانيدپ و براد پيت ساختارهاي متد اكتينگ كه در سرتاسر بازيگري سطح اول جهان ريشه دوانده بود را شكستند. شما چه چيز جديدي براي بازيگري ايران آورديد؟هيچي. اما خيلي به اين موضوع فكر كرده ام. همانطور كه ميگوييد تا به حال چيزهاي زيادي در كلاسها آموخته ايم . در كتابها خوانده ايم. همه هم به جاي خود دليلي هستند بر جايي كه حالا ايستاده ايم. اما به نظرم دوره اخير بازيگري دنيا تنها حرف جديد نميآورد. بلكه بيش از هر چيز ثابت ميكند كه امروزه مرز بين اين بحثهاي متديك باريك شده و حتي گاهي برداشته ميشود. و تازه اين جاست كه اتفاق تازه تري ميافتد. فارغ از اين كه به هر حال هر بازيگري شيوه خودش را دارد، الان ديگر به جاي بستن دست و پاي مان و قواعد اصولي به هر قيمت، بايد هر فيلم را با ديگري تفكيك كنيم و براي هر نقش روزنه مخصوص به خودش را پيدا كنيم تا بتوانيم به آن نزديك شويم. در واقع مهم پيدا كردن و درك جانمايه است.
احساس كردم ديگر دلتان نميخواهد نماينده يك نسل باشيد و بيشتر ترجيح ميدهيد از زندگي خودتان لذت ببريد؟هيچكس نميتوان نماينده يك نسل باشد. نسل لغت بزرگي است و ميليون ها ميليون زندگي را شامل ميشود. نسل نماينده نميخواهد، خودش موج ميشود و پيش ميرود. اتفاقاً شايد آن روزي كه فكر ميكردم رسالت والايي دارم خودم را از اين موج جدا كرده بودم. از جامعهام، از سينماي مملكتم. اما الان برعكس فكر ميكنم من هم يكي از اين چند ميليون نفري هستم كه نسبت به جامعهاي كه ميسازند مسئولند. من هم سهيمم حتي اگر يك سهم از ميليونها مال من باشد.
از وبلاگ صحبت كنيم؟بله، البته اين وبلاگ سه ماه است كه آپلود نشده و باعث آبروريزي است!
نوشتن كجاي زندگي شما است؟در جاي بزرگي از زندگيام، هميشه مينويسم و اين وبلاگ را براي نوشتن راهاندازي كردم. در واقع اين وبلاگ راهاندازي شد تا من را مجبور كند نوشته هايم را با شجاعت عرضه كنم و بلافاصله واكنش بگيرم. نوعي جسارت در اين كار بود كه دوستش داشتم چون ميتوانست ريسك تلقي شود.
نوشتن را به كجا رساندهايد؟مشغول نوشتن هستم، قصه مينويسم اما هنوز به جايي نرسيدم كه فكر كنم ميتواند چاپ شود.
استاد هم داريد؟راهنما دارم. سالهاي اول آقاي رحمانيان خيلي كمكم ميكرد و آقاي مجيد اسلامي هنوز هم كمكم ميكنند وكسان ديگري...
چه ميگويند؟تحليل ميكنند و راجع به نثر و تكنيك كمكم ميكنند.
ميتوانيد نويسنده خوبي باشيد؟آنها كه ميگويند ميتوانم و تشويقم ميكنند.
چه جور داستانهايي را دوست داريد و مينويسيد؟ در چه ژانر و سبكي؟جنس و لحن نوشتههاي من نزديك به همان است كه در وبلاگ ميخوانيد. نميتوانم بگويم صاحب سبكي هستم.
حسي مينويسيد؟نه كاملا، الان يك ذره درگير ساختار هم شده ام اما در نهايت ذهنم را باز ميگذارم كه اول خودش پيدا كند.
تحليلهايي كه روي داستانهايتان ميدهند چيست؟ مثل فانتزي سياه...؟فانتزي است و ممكن است به سياهي هم بپردازد اما من مطلق بودن را دوست ندارم. نه اينكه خوشبين يا بدبين باشم، اما راجع به هر چيزي كه مينويسم، اين را مدنظر دارم كه زوايايي هميشه وجود دارند كه من آنها را ننوشته ام و از ديدن شان ناتوانم. حالا كه به همه آنها نميشود پرداخت جاي خاليشان بايد حس شود. در واقع برايم مهم است كه لحن نوشتار فروتن باشد، تا خواننده با خواندن ورژن من ياد زواياي ديگري هم بيفتد. نميگويم موفق هستم اما لا اقل اين يكي از نكات كوچكي است كه دلم ميخواهد نوشته ام داشته باشد.ميتوانيد خودتان جاي يك كاراكتر 45 ساله ببينيد؟
بله. بالاخره من هم روزي 45 ساله ميشوم.
ميدانيد در كنعان هم اين جوان بودن چهرهتان نقش را از نظر سني پايين آورده بود.بايد ديد چهره جوان آن موقع چه بلايي به سرش ميآيد!
خبر داريد خيلي از ستارههاي زن با بالا رفتن سن، دچار مشكلات كاري و روحي ميشوند؟بله، متاسفانه اين وجود دارد.
يعني به شما نقشهاي فرعي هم پيشنهاد ميشود بازي ميكنيد و ناراحت نميشويد؟مسأله نقش فرعي و اصلي نيست. دغدغه اين است كه آدم هنوز موقعيتش را دارد تا مسير گذشته را پي بگيرد يا نه. اميدوارم براي من اين طور باشد. هر چند كه خيلي نگران نيستم. به گمانم نگه داشتن ميانگين سالي يك فيلم، آن طور كه تا به حال بوده، نبايد سخت باشد. با توجه به سينمايي كه من دوست دارم ادامه بدهم.
تا الان فيلمنامههاي زيادي رد كرديد؟بله.
چرا؟واضح است. فكر ميكردم خودم اگر تماشاچي بودم از ديدن آنها لذت نميبردم.
دوست داريد در چه نوع فيلمهايي بازي كنيد؟كلا در ذهنم دستهبندي ندارم. نوآوري برايم خيلي مهم است. فيلمهاي تاثيرگذار الزاما مضمون خاصي ندارند، ساختار خاصي هم ندارند. من انيميشن ميبينم، فانتزي را دوست دارم حتي در رئالترين شكل سينما.
آيا شما در بازيگري نوآوري كرديد؟من به نقشم نگاه ميكنم. من هم روي نقشم تاثير ميگذارم و خيلي هم تاكيد دارم كه در ترانه يا درباره الي، بايد جزيي از فيلم باشيد تا تاثير بگذاريد. يكهتازي قبول نيست، دوربين دزدي خوب نيست.
يكي از شانسهايي كه خودتان قبلا از آن حرف زديد، حمايت بزرگترهاي اين حرفه بوده اما گويا برخي جوانان را برخي قديميها، از لحاظ حرفهاي اذيت ميكنند.براي خودم پيش نيامده اما ديده ام. من خوششانسم با كساني كار كردم كه آدمهاي درستي بودند اما ديدم و شنيدم كه وجود دارد. به نظرم از يك نوع استيصال ميآيد و اشتباه ياد گرفتن قواعد سينما. گويا قديمها پيش از من و شما در اين سينما فرهنگ برنده و بازنده حاكم بوده است.
راجع به فيلم ترديد گويا نوعي بازيگري متفاوت را تجربه كرديد؟از اين نظر خوشحالم كه در اين فيلم بازي كردم. برايم واقعا مثل يك دوره خدمت سربازي در بازيگري بود و خيلي به نفعم شد. اول سه چهار هفته فيلمبرداري كرديم قطع شد يك سال بعد دوباره تكرار كرديم، سه چهار ماه كار سخت و سنگين. آن هم در وضعيتي كه جا نداشت خودم شخصا كوچكترين خلاقيتي براي نقشم بكنم. دقيقاً ازم خواسته ميشد كه چه اجرايي بكنم و تمام روزهاي من به اين گذشت كه چگونه هماني را كه ميگويند انجام بدهم ولي خوب انجام بدهم، و چطور پيشنهاداتي كه از آنِ من نيستند را تبديل كنم به بازي خودم.
الان چه فيلمهايي در راه داريد؟يك فيلم با رسول صدرعاملي به نام يك خاطره بگو حواسم را پرت كن كه بعيد نيست نامش عوض شود.
فيلمي بوده كه از دست دادنش ناراحت باشيد؟نه، فيلمي نبوده كه رد كنم و پشيمان باشم اما دوست داشتم در برخي فيلمها بازي كنم. مثل بهرنگ ارغوان، سنتوري و خيلي ديگر از فيلمهاي داريوش مهرجويي.
قبول داريد سينماي امروز ايران كمي زنمحور شده است؟بله، از سال 76 و فيلم شوكران به بعد اين اتفاق افتاد ولي فكر ميكنم امروز شكل معتدلتري پيدا كرده است.
انگار زماني كه ميگفتند فيلمنامهنويسان مرد، به دليل عدم شناخت از جنس مخالفشان زنها را درست نمينويسند، در حال پايان يافتن است...بله و اين بحث جامعهشناسي را ميطلبد. چون امروز حصارهاي كاذب بين زن و مرد تا حدي برداشته شده و روابط آنها ديگر از آن حالت تك بعدي در آمده كه يا زوج باشند و يا غريبه. زن و مرد كم تر از گذشته با خلق و خوي هم غريبه اند. برعكس هم هست. حالا زنها هم مردهاي بهتري مينويسند.
چقدر روي بازيگري وقت ميگذاريد؟در وقت كار هميشه. من حتي در حين رانندگي هم ديالوگ ميگويم. الان به خاطر بازي در روز حسين(ع)، همهاش فكر و ذكرم شده وقايع صدر اسلام.
از كار راضي هستيد؟بله، كارهاي آقاي رحمانيان هميشه پربارند، ضمن اينكه ايشان يك نوع نگاه ايراني خاص به نمايش دارند كه براي من احترام بر انگيز است.
روز حسين(ع) هم ميتواند كار جذابي از كار درآيد؟بله، مطمئنا.
شما شخص اول داستان هستيد؟نه، علي عمراني نقش اول است به نوعي. من در آن واحد همسر و دختر ايشان را بازي ميكنم اما همه ما در ذهن ايشان هستيم.
و داستان در يك آسايشگاه رواني ميگذرد؟نه همهاش، اپيزودهاي مختلف دارد.
شما در تمام صحنه هستيد؟نه، سه ساعت نمايش است و من هم در صحنههايي بازي دارم.
اما قبول داريد آقاي رحمانيان با شما تبعيضآميز برخورد ميكند؟بله تا حدودي.
چرا؟ چون ستاره سينما هستيد؟نه، وقتي ايشان با لطف و احترام با من برخورد كردند و با حوصله داستانهاي من را خواندند و كمكم كردند، من اسم و رسمي نداشتم و قرار نبود داشته باشم.