روایت جد مادری
اصلا سالها بود که فراموش کرده بودم کابوس کت مخمل قرمز و یقه انگلیسی و دکمههای چوبی بزرگ را که زیر سینه چفت میشدند. کابوس کت مخمل جد مادریام را میگویم که تازهعروس بود و در نیمه تابستان کتش از صندوقخانه دزدیده شد که عروس اجنه را درد زایمان آمده بود و گرم باید میشد دل و کمرش و دکمههای چوبی بسته نمیشدند که شکمش بالا آمده بود... هان! همه چیز را فراموش کرده بودم تا جنهای کوروش نریمانی که به تالار قشقایی تئاتر شهر آمدند و مرا بردند تا روزگار کودکی که نه! پیشتر! سالهایی که نبودم و مادربزرگ مادرم تازه به خانه شوهر آمده بود و مادر شوهرش، پیرزنی بود قابله!
یک روز زنی با چادر سفید بر در خانهشان میکوبد و پیرزن را برای وضع حمل عروسش میبرد. اصلا قرار نبوده که او را در کوچه، پس کوچههای ری به حمامی قدیمی ببرند و تازه دم در حمام بوده که او متوجه پاهای زن چادر سفید میشود؛ پا که نه، سُم!
مادر بزرگ مادرم از دهان مادرشوهرش نقل کرده بود که؛ این پاها را زائو هم داشته! پا که نه، سُم! و پیرزن قابله که کت مخمل تازهعروس را با همان یقه انگلیسی پهن به تن عروس اجنه میبیند، هول میکند و دست خونیاش را به پشت زائو میزند تا نشانی باشد روی کت عروسش که فکر میکرد در نفتالین در صندوق خوابیده است تا باز زمستان شود و ...
در بخار غلیظ حمام مخروبه کودکی به دنیا میآورد و گوشه چادرش را پر از پوست سیر و پیاز میکنند و او را در غوغای کِل کشیدنها و دایره زنگیها بیرون میفرستند. پیرزن که قبض روح شده بود، در سکوت تا سر کوچه آب انبار میدود و چادرش را همان جا میتکاند بر تل خاکروبهها و فرار... تا خانه. عروس که در را میگشاید؛ مادر شوهر جیغ میکشد و میدود تا صندوقخانه و کت قرمز مخمل را بیرون میکشد که جای پنج انگشت خونی بر پشتش خشک شده بود. عروس که آب میآورد برای پیرزن و شانههایش را میمالد تا نفسی تازه کند، لای درزهای چادر پیرزن، دو سکه طلا مییابد. و پیرزن به یاد تمام پوست سیر و پیازهایی میافتد که اجنه در بال چادرش پیچیده بودند و او همه را سر کوچه تکانده بود و گریخته بود... همینهاست که من، بعد از چهار نسل، از کت مخمل قرمز میترسم و فرار میکنم و سالهاست که تمام اینها را فراموش کرده بودم... تا این که جنهای کوروش نریمانی به تئاتر شهر آمدند. تالار قشقایی! بسم الله!....
جنهای تئاتر شهر
اما پیش از این هم در تاریکیهای راهروهای پیچ در پیچ تئاتر شهر جنهایی دیده شده. برخی نگهبانها دیدهاند در راهروها یا نه در آرشیو لباس. بعضیها میگویند؛ آقای ... که زمانی نگهبان تئاتر شهر بود، با آن صورت رنگ پریده و لاغر، جن دیده است در تاریکی تنهاییهای نیمه شب این ساختمان. نمیدانم همه آن وقتهایی که ما آقای ... را میدیدیم که بیرون تئاتر شهر ایستاده بود و به سیگارش پک میزد او در حوالی ما که میخندیدیم و رد میشدیم، سایههایی میدید یا نه!
البته زیاد هم قدیمی نیست این تئاتر شهر. سی و چند سالی عمر دارد. اصلا تئاتر شهر با «مرغ دریایی» چخوف در تالار چهار سو افتتاح میشود. به کارگردانی آربی اوانسیان. سی و چند سال پیش.
اتفاقا یکی از تئاتریهایی که میترسیده به دیدن نمایش «جنگیر» بیاید جن را در چهارسو دیده بود. اما بیشتر حرف و حدیثها بر سر آرشیو لباس سابق این مجموعه است. «هومن خدادوست» که نقش بچه جن تپل را در این نمایش بازی میکند هم این روایت را شنیده است و اصلا تصور ذهنیای که از جن دارد به آنچه در آرشیو لباس دیدهاند، خیلی نزدیک است. شنیدههای او از این اتفاق، حاکی از آن است که؛ توی آرشیو لباس سابق که در راهرو بین قشقایی و چهار سو بوده است، یک روز جنی دیده میشود؛ یک موجود قد کوتاه پشمالو که چشمهای براقی داشته است. کارمند بخت برگشته میترسد و بیرون میآید. باز که میگردند؛ انگار در آرشیو لباس زلزله آمده باشد، همه جا به هم ریخته بود.
البته «هومن خدادوست» هم فقط اینها را شنیده و خیلی به آن فکر نمیکند. اما انکار هم نمیکند که سال 75 که تازه به تئاترشهر آمده بوده، به خاطر همین حرفها در راهروهای تاریک و خلوت تئاتر شهر هول میکرده است.
بچه جن تپل میگوید؛ این نقشهایی که ما بازی میکنیم به خاطر فضای کمدی کار چندان به ذهنیتهای عمومی راجع به جن که همیشه با هول و هراس همراه بوده، نزدیک نیست. ما سه تا بچه جن در سایزهای مختلف هستیم؛ قد کوتاه، متوسط و بلند. و حتی با اندامهای چاق و لاغر که از ما استفاده کمدی شده است.
«بهرام افشاری» هم که نقش بچه جن باریک و بلند را بازی میکند و توی صحنههای عروسی جنها با حرکات عجیب و غریبش، تماشاگران را رودهبر میکند، اصلا به این ماجراها باوری ندارد.
افشاری هفت سال در همدان کار کرده و بعد از «رومولوس کبیر»، این کار دومین تجربه تئاتر حرفهایاش است. اما نکته بامزه این که من اصلا فکرش را هم نمیکردم که پسرهای دانشجو هم، شبها در خوابگاه بنشینند و برای هم قصه دیو و پری بگویند یا از جن و ... اما تمام ذهنیت «بهرام افشاری» از این پدیده برمیگردد به حرفهایی که دانشجوها، در شبهای خوابگاه تعریف میکنند.
افشاری میگوید؛ من از این موجود اطلاعات زیادی ندارم. این نقش را هم به خاطر خاص بودنش بازی کردم. چون این فرصت را به من میداد که بدون دیالوگ با مخاطب ارتباط برقرار کنم. با حرکات بدنی و فانتزی و ... و به همین خاطر هم برای من جذاب بود.
افشاری چیزی راجع به جنهای تئاتر شهر نشنیده است و میگوید؛ اگر بگویند هم من باور نمیکنم. اما شاید به خاطر همین باورهای عامیانهای که حول این ماجرا وجود دارد، تماشاگری هم که به تماشای «جنگیر» میآید انتظار نوعی ترس را دارد. ما هم سعی کردهایم در عین خنداندن تماشاگر، یک وهمی هم در کار ایجاد کنیم.
«سامان کرمی» هم که نقش بچه جن کوچک را بازی میکند، از کودکیهایش، هیچ باوری به این ماجرا نداشته و تازه میگوید: بعد از تجربه بازی در «جنگیر» این باور برایم ملموس شد و تصورات قبلیام نسبت به جن قویتر شد. جن در این کار نماد یک سری آدمهایی در جامعه است و اصلا مفهوم ماورایی ندارد. خودم هم توی تئاتر شهر جن ندیدم... توی قشقایی که فقط ما پنج تا هستیم...( میخندد)
جنهای تالار قشقایی؛ آقای منگنه و بانو
یکی از درخشانترین صحنههای نمایش «جنگیر» صحنه مواجهه با جنها است. جنابی و زنش که یک کارگاه خیاطی دارند، بعد از بگو مگوهایی قصد میکنند ناهار بخورند، اما ظرف غذا خالی است و مدام صداهایی میشنوند که همدیگر را محکوم به پرخوری میکنند. تا اینکه جنابی سوزنی به تن یکی از مانکنها فرو میکند و صدای آخهایی بلند میشود. در همین هنگام برق میرود. «سیامک صفری» که نقش جنابی را بازی میکند؛ هی سعی میکند که کبریت بزند، کبریت بزند تا روشنایی... نمیشود. یکدفعه چندین شعله کبریت دور صورت و تن جنابی و همسرش روشن میشود و ما آنها را در شعله کبریتهای جنها میبینیم و خود جنابی هم در پرتو شعلههای آنها، ناباور به دستهای خالی و کبریتهای خاموشش نگاه میکند و جیغ...
«هوتن شکیبا» که در این کار نقش جن اصلی یعنی منگنه را بازی میکند، میگوید؛ بارها تماشاگران در این صحنه جیغ کشیدهاند. حتی یک بار پسر 10، 11 سالهای را دیدم که وقتی کبریت زدیم، از ترس پشت مادرش پنهان شد تا صحنه را نبیند. من صدای جیغ تماشاگران را در این صحنه بارها شنیدهام. اما در طول نمایش این جیغها به اصوات محبتآمیزی تبدیل میشود. مثل ای جانم! یا آخی!...
آقای منگنه باور صد در صدی نسبت به این پدیده ندارد. اما میگوید؛ چند دلیل بر موجودیت آنها وجود دارد؛ اول؛ آدمهایی که جن دیدهاند و به آن اعتقاد دارند و بعد هم اینکه نام جن در قرآن آمده است.
شکیبا میگوید؛ نکته جالبی که در مورد این کار وجود دارد این است که شاید دید خیلیها را نسبت به جن عوض کرده باشد. کسانی که تعدادشان هم خیلی زیاد است؛ یعنی افرادی که خودشان تا به حال جن ندیدهاند و فقط راجع به آن شنیدهاند. مطمئنم بعد از این، هر وقت بحث جن میشود یاد ما میافتند. در این کار دید جدیدتری نسبت به این موضوع وجود دارد و این اتفاق، برای من جالب است. خیلیها جن را یک موجود مخوف و مالیخولیایی میدانند. اما در اینجا، جن تقریبا به آدم نزدیک است. به جز شکل گوشها یا دم و فرم لباس که خیلی هم به ما کمک میکرد، چیز ماورایی در آنها وجود ندارد. شاید خیلی از رفتارهاشان هم شبیه آدمها باشد، اما نیتشان انسانی نیست.
شکیبا میخندد و میگوید؛ گاهی فکر میکنم در این دوره و زمانه شاید جنها دیگر جرات ظاهر شدن را نداشته باشند. متاسفانه آنقدر در تمام دنیا، آدمهای وحشتناکتر از اجنه وجود دارند که دیگر جنها هم جرات نمیکنند این دور و برها آفتابی شوند.
شکیبا هم فقط قصه جنهای تئاتر شهر را شنیده است. خودش ندیده و میگوید؛ همیشه بحثهای غیر واقعی بیشتر سر زبانها میافتد. اما نه فقط بحث جن... اظهار روح هم برای من خیلی جالب بود و در این زمینه خیلی کتاب خوانده بودم. همیشه میگفتم؛ ای کاش برای من اتفاق بیفتد و بتوانم تجربهاش کنم. البته برداشتهای مختلفی در این زمینه وجود دارد که در کلیت ماجرا همه به هم نزدیک هستند و عناصری از آن هم در کار ما هست. مثل دم یا گوشهای تیز. اما کوروش نریمانی – نویسنده و کارگردان جن گیر- میخواست در این کار به نسبت شنیدهها و خواندهها، اتفاق جدیدتری بیفتد.
اما همسر منگنه که «فروغ قجابگلی» آن را روی صحنه زنده کرد، جن مورد علاقه من در این نمایش بود. یک مامان جن چاق و چله که مدام با یک تکه طناب کنفی دنبال زن خیاط میدوید و جیغ میکشید؛ «خانم! بزک دوزک! بزک دوزک!» اما این مامان جن هم مثل همه زنهای دنیا از آتش حسادت بری نبود و آنجا که احساسات زنانهاش جریحهدار میشد، وردی میخواند و تمام جادوجنبلهای شوهرش منگنه را ناکار میکرد. هر چند که فانتزیهای این نقش برای ما زیاد است، اما «فروغ قجابگلی» برای جان بخشیدن به آن رنجهای بسیاری را به جان خریده است. آنقدر که برخی شبها خواب نداشته یا اینکه از ترسش با چراغ روشن میخوابیده.
فروغ در پاسخ به این سوال که فکر میکنی جن وجود دارد، میخندد و تند میگوید؛ آره! هست!
با این وجود فروغ برای این نقش با یک سوال اساسی مواجه بود؛ «آخه اینا چی ان؟ کیان؟»
همین سوال است که فروغ را وارد جهانی از پرسشها میکند و وادارش میکند تا با همه راجع به خیالها و تصورات ذهنیشان راجع به جن گفت و گو کند؛ از کودک تا بزرگ. از زنهای فالگیر تا مردم کوچه و خیابان و حتی تلفنهایی به جنوب میزند و از اهل قلم آنجا راجع به باورهای این مردم میپرسد. جنوب؛ سرزمین «اهل غرق» منیرو روانیپور و «زار» ناصر تقوایی. جنوبی که هیچ یک از هنرمندانش تاکنون نتوانستهاند از تب اوهامش خلاصی یابند و بالاخره در اثری دین خود را به این وهمی که از خاک میجوشد، پرداختهاند.
قجابگلی میگوید؛ خیلی برای من سخت بود. بارها به این نقطه رسیدم که رهایش کنم. آن قدر به این نقش فکر کرده بودم که شبها خوابش را میدیدم. نمیدانستم به لحاظ فکری، روحی و شخصیتی... چه ویژگیهایی دارند. فکر میکنم همین ویژگی آنها، یعنی ناشناخته بودنشان و این که نمیتوانیم آنها را ببینیم، باعث میشود از آنها بترسیم. همین نکته هم بود که همه گروه را درگیر کرده بود. البته در نهایت به این نقش رسیدم؛ ولی به سختی. کلا فکر میکنم شخصیتهایی که نریمانی مینویسد، خیلی بازیگرش را درگیر میکند.
فروغ میگوید؛ فقط من تنها نبودم. حرفهایی که با مردم میزدم... حتی بچههای کوچک و... در ساخته شدن این نقش خیلی تاثیر داشت. از هر کسی که میرسیدم میپرسیدم. حتی یک سری نقاشی سوررئال دیدم. فیلمهای ترسناک، سینمای وحشت... لحظاتی از فیلم «جنگیر» را دیدم. همهاش را نه البته... چون چندان حس و حال فیلم ترسناک را ندارم. با وجود این که فکر میکردم این فیلمها به من کمک نمیکنند، اما باز هم یک لحظاتی خیلی به کارم آمدند. البته توی صحبت کردن با آدمهای مختلف هم به برداشتهای متفاوتی میرسیدم؛ بعضیها با شیطنت جواب میدادند و میگفتند؛ جن، خودتی! فالگیرها اغلب، معتقد بودند که جن موجود خوبی است. اما در همه حرفهاشان، بیشتر با یک موجود بامزه مواجه میشدم. در کنار اینها طراحی گریم، اجرایش و طراحی لباس هم بیتاثیر نبوده است.
برای ایفای این نقش کلاهگیس نارنجی به سر فروغ گذاشتهاند که موهای فرفریاش هم از زیر چارقد سفید بیرون آمده، ابروهایش را قرمز کردهاند و جوراب انگشتیای میپوشد که انگشتهایش را درازتر میکند. فروغ برای اینکه از احساساتش نسبت به جنها حرف بزند، صدایش را پایین میآورد و با جملات بریده بریده و با تامل میگوید؛ برای من موجودات جالبی نیستند! نمیخواهم اصلا باشند. این را به صراحت میگویم. چون دقیقا مثل نمایش ما، مثل بختک میافتند روی زندگی آدم و همه چیز را میگیرند. باور دارم که هستند، اما این که میتوانند کاری در زندگی من انجام دهند؛ نه! اصلا! چون میدانم که انسان اشرف مخلوقات است و آن قوهای که در انسان هست و خدایی که وجود دارد، خیلی برتر از این نیروهای بیرونی هستند.
آقای کارگردان از واقعیتها بیشتر میترسد
جنهای کوروش نریمانی در راهروهای تئاتر شهر میگردند، در روزنامهها نقد کارشان را میخوانند، موبایلشان زنگ میزند، برای مهمانهایشان بلیت تهیه میکنند و بامزهتر اینکه دختر کوچک ژاله صامتی، با آن چشمهای میشی تیلهای و سارافن کرمیاش، بین آنها میچرخد و بازی میکند. اصلا با همهشان دوست است.
مبادا این فکر به سرتان نزند که جنها فقط دست به دامن کوروش نریمانی شدهاند! نه! دیگر همهمان میدانیم که از بولگاگف که «مرشد و مارگاریتا» را نوشته تا همین گلشیری خودمان که «جن نامه» را نوشته، هیچ کدام نتوانستهاند از دست جنها فرار کنند. میگویید نه! کتابهاشان را بخوانید. حتی «آیزاک باشویس سینگر» که به خاطر داستانهای بسیارش در سال 1978 جایزه نوبل را گرفته، مدام در خانه داستانهاش اشیایی گم میشود. خودش میگوید؛ اتاق زیر شیروانی من پر از شیاطین است. سینگر در گفت و گویی با پاریس ریویو گفته است؛ «من از شیطان و اجنه به عنوان نماد ادبی استفاده میکنم. این درست، ولی به این دلیل از آنها به عنوان نماد استفاده میکنم که احساس میکنم وجود دارند. اگر احساس نمیکردم وجود دارند، از آنها استفاده نمیکردم. هنوز هم بر این باورم که انواع و اقسام نیروها ما را احاطه کردهاند. من با این باور بزرگ شدهام و هنوز هم آن را رها نمیکنم. نه اینکه نخواهم، آنها هستند که مرا رها نمیکنند. اگر شب چراغ را خاموش کنید و در اتاق تاریکی باشم، میترسم. درست همانطور که وقتی 7، 8 ساله بودم، میترسیدم. من با آدمهای عقلگرای بسیاری صحبت کردهام که میگویند؛ این موضوع به کلی غیرمنطقی است. ولی وقتی از آنها میپرسم آیا حاضرند یک شب زمستان با یک جنازه در اتاقی بخوابند، به خود میلرزند. ترس از ماوراءالطبیعه در وجود همه هست. و از آنجا که همه ما از پدیدههای فوق طبیعی میترسیم، دلیلی ندارد که از آنها استفاده نکنیم. چون اگر از چیزی بترسید، همین واقعیت که میترسید به معنی آن است که وجود آن را تایید کردهاید. ما از چیزی که وجود ندارد، نمیترسیم.»
اما کوروش نریمانی در کودکیهایش هم از دزد و قاتل بیشتر میترسیده تا اجنه و موجودات ناشناخته. نویسنده و کارگردان نمایش «جنگیر» میگوید؛ من اصلا نمیتوانم درباره بود و نبود این موجودات قضاوت کنم. چون در حیطه کار من نیست. جنهای تئاتر شهر را هم همیشه شوخی فرض کردهام. راستش را بخواهید هرگز در زندگیام از چیزهای ناشناخته یا کمتر شناخته شده نترسیدهام. هیچ وقت! هیچ وقت هم این موجودات را وارد زندگی خصوصی خودم نکردهام. اتفاقا همیشه از چیزهای دم دستی و باورپذیر ترسیدهام.
نریمانی که خالق اصلی تمام این بازیهاست، میگوید؛ برای شناختن ویژگیهای موجوداتی از این جنس، خیلی عکس دیدم، مطالعه کردم... منتها نه برای این که عین آن چیزهایی که مطالعه کردهام یا در باورم هست را روی صحنه بیاورم. دقیقا برعکس؛ برای این که با باورهای خودم و تماشاگر بازی کنم. مثلا در نمایش «شوایک» برای من خیلی مهم بود که تماشاگر چه تصوری نسبت به سگ دارد، اما من سگی را دوست داشتم در نمایشم بیاورم که با باورهای تماشاگر فاصله زیادی داشته باشد. کاملا بیگانه با آن چیزی که تماشاگر تا حالا فرض میکرده است. من به سوی شناخت باور تماشاگر از این موجودات میروم تا تخیلات او را به هم بریزم و شکل جدیدی از آن را ارائه دهم.
نریمانی میخندد؛ من این نمایش را کار کردم تا به شایعه جنهای تئاتر شهر تحقق ببخشم. الان دیگر اینها شایعه نیستند. ما 5 تا جن در تئاتر شهر داریم. هر کس میخواهد آنها را ببیند به تالار قشقایی بیاید.
رویاهاتو از دست نده!
با «سیامک صفری» که راجع به این قضایا حرف میزنیم، انگار وارد جهان دیگری میشویم. جهانی از جنس قصههای هزار و یک شب. صفری تعریف میکند که جد مادریاش با یک جن قرارداد بسته که تا هفت پشتش با آنها کاری نداشته باشند. اینها را که میگوید؛ چشمهای نیما – پسرش- گرد میشود و سرش را از روی کتاب فارسی مدرسهاش بلند میکند. من به چشمهای نیما که نگاه میکنم، بیاختیار میخندم. امان از جد مادری!
«سیامک صفری» که در این کار نقش مردی را بازی میکند که میخواسته از طریق ساخت و ساز مانکن به یک پولی برسد و نشده و در نهایت هم مانکنهایش را در کنار لباسهای دوخت همسرش قالب میکند، میگوید؛ خیلی از این داستانها را از پدر و مادرم یا آدمهای دیگری که خیلی قبلتر از ما زندگی میکردهاند، شنیدهام. داستانهایی که اغلب در روستاها و حمامها اتفاق میافتند. البته جن خوب و بد داریم. یا شنیدهام که میگویند وقتی آب داغ روی زمین میریزید، بسمالله بگویید. چون بچه جنها توی دست و پا هستند و یک وقت آب داغ روی سر و صورتشان میریزد، آن وقت دیگر جنها ول نمیکنند. یا شنیدهام که موقع زلزله کسی در پناه دیواری نشسته بوده که یکدفعه میبیند، دستی از دیوار بیرون میآید. آن فرد میترسد و فرار میکند و بعد دیوار میریزد. یعنی آن جن هوای طرف را داشته است. یا اینکه با سنجاق زدن به جن میتوان او را به خدمت گرفت.
اما صفری بر خلاف همه جنها را دوست دارد؛ تخیل محض است! زیباست! اصلا هم فرار کردنی نیست. خیلی هیجانانگیز است. من آرزو دارم با یک جنی حرف بزنم. خیلی دوست دارم با آنها همصحبت شوم.
ازش میپرسم؛ میخواهید به آنها سنجاق بزنید تا در خدمتتان باشند؟
میگوید؛ نه! فقط دوستم باشند! خدمتگزار بس است دیگر. نمیخواهم.
صفری که سالهاست در تئاترهای مختلف به روی صحنه آمده است، درباره جنهای تئاتر شهر میگوید؛ من هم شنیدهام. فکر میکنم من خیلی توی تئاتر شهر پلکیدهام و توی تمام سوراخ، سنبههاش هم بودهام، گاهی هم تنها بودم، اما هیچ وقت جن ندیدهام. من را دوست ندارند لابد! نمیدانم.
شخصیت «جنابی» که صفری در این نمایش بازی میکند، ضمن این که از جنها میترسد، وسوسه میشود که از تواناییهای آنها بهره ببرد. صفری درباره این کاراکتر میگوید؛ او یک خیاط است که ما در یک موقعیت روزمره با او آشنا میشویم. فردی که سعی میکند در اجتماع خودش پول دربیاورد. به کار مانکنسازی میزند و دچار مشکلاتی میشود. اما با آمدن صداها و سنجاقهایی که به مانکنها میزند، آن دو تا جن را به خدمت میگیرد. پس از آن به سرعت دنیای روزمره صحنه را رها میکند و به سمت تخیل محض میرود. به آن سمتی که ما آدمهای اجتماع همیشه در رویاها و تخیلهامان، آن را تصور میکنیم؛ میخواهیم جن را به چشم ببینیم و باهاش حرف بزنیم. تخیل نویسنده و کارگردان این کار، برای جنها عنصر دم را در نظر گرفتهاست. اما من در باورهای عامیانه، بسیار شنیدهام که جنها سُم دارند. پا ندارند. در هر حال این پرسوناژ هم به سرعت از یک روزمرگی به فضای تخیل میغلتد.
صفری میگوید؛ به نظر من تخیل نویسنده و کارگردان این کار، تخیل عجیب و غریب و دیدنیای است. درک این تخیل در ظرفیت شرایط تئاتری ما نیست. به نظرم این تخیل را باید ستایش کرد. کوروش توانسته این تخیل را در تئاتر بگنجاند. تئاتر مکان تخیل و رویاهای ما است و در اینجا به شکل کاملی اتفاق افتاده است.
این بازیگر تئاتر معتقد است؛ یکی از مهمترین عناصر تئاتر، تخیل است. اما تئاتر ما نهتنها به سمت آن نمیرود بلکه از آن فرار میکند. تصور تئاتر ما این است که وظیفهاش گفتن واقعیتها است. در حالیکه واقعیتها در واقعیتها وجود ندارد. اصلا کی گفته اینکه یک میز چهار پایه دارد، ارزش گفتن دارد. این یعنی دست و پا زدن در روزمرگی. در حالی که زندگی و حیات تئاتر در رویاهای مردم است. برای همین هم داستان و شکل میزانسنها که به آن سمت میرود، دیدنی و شگفتانگیز میشود. آن وقت است که دیگر از گفت و گوی روزمره خارج میشود.
«ژاله صامتی» در این کار نقش همسر جنابی را بازی میکند. زنی که در تنگناها به زندگی چنگ میزند و در حسرت کودکی، با اجنه وارد معامله میشود. صامتی میگوید؛ یک وقتهایی حس میکنم جن وجود دارد. احساس میکنم کسانی هستند که ما آنها را نمیبینیم. نمیدانم اینها جن محسوب میشوند یا روح... اما من به هر دوشان اعتقاد دارم.
صامتی را در اتاق لباس قشقایی میبینم. مشغول چای خوردن است.برای صامتی هم مثل «فروغ قجابگلی» اتفاقهای بامزهای در تمرینها رخ داده است. تعریف میکرد که؛ در نمایش صحنهای داریم که من و فرادنبه با هم دیالوگ داریم. آن شب که آقای نریمانی این تکه از متن را به من داد و بعد از تمرینها به خانه رفتم، در خانه تنها بودم. شوهرم نبود. بچهها هم نبودند. شروع کردم به خواندن متن و یکدفعه چنان ترسی من را گرفت که... متن را گذاشتم توی کیفم و کیفم را هم گذاشتم توی کمد و درش را هم قفل کردم. با خودم گفتم نمیخوانمش. بعد هم یک خط در میان دیالوگها را بلند میخواندم. آن قسمتهایی که خیلی به جنها مربوط میشد را بلند نمیخواندم. با وجود اینکه من آدم ترسویی نیستم، اما آن شب ترس بدی من را گرفته بود.
ژاله صامتی هم جنهای تئاتر شهر را ندیده است. فقط شنیده است. او درباره نقشی که بازی کرده میگوید؛ اگر بگویم خیلی دست به گریبان تحلیل نقش نبودهام، دروغ نگفتم. چون خود متن یک روندی دارد و متن و آقای نریمانی ما را وارد این جریان میکنند. ما هم به آن شاخ و برگ دادهایم. اما تنهای که بر آن استواریم، ساخته آقای نریمانی است.
به صامتی میگویم؛ چه جالب است که شما به جن باور دارید، اغلب بچههایتان چنین نگاهی ندارند!
میگوید؛ راستی؟!... من باور دارم. شاید چون ما توی کودکیهامان خیلی درگیر قصههای جن و پری بودیم.
(میخندد)؛ بفرمایید چایی!
تشکر میکنم. یک جفت چشم میشی تیلهای به من نگاه میکنند. برمیگردم. دختر کوچولو و عروسک ژاله صامتی است که از جنها خسته شده و پیش مادرش آمده. میخندد. چشمهاش برق میزند. چشمم هیچ وقت شور نبوده، اما بزنید به تخته بد نیست! بس که ناز است این کودک که دل جنهای تئاتر شهر را هم برده است. سیامک صفری میگفت؛ با او هم میتوانید مصاحبه کنید! حرفهای زیادی برای گفتن دارد.