صفحه اصلی | درباره نسیم | شرکت نسیم | صندلی زرد | مجله الکترونیک | آگهی ها | گالری عکس | تماس با ما کارهای اول استر را ترجیح می‌دهم سال پنجم، شماره پنجاه و سوم، شهريور89
 
   
 
   

گفت‌وگو با خجسته کیهان، مترجم

کارهای اول استر را ترجیح می‌دهم

از ترجمه نخستین کار استر به فارسی، چند سالی بیشتر نمی‌گذرد، اما در این فاصله اغلب کارهای استر به فارسی ترجمه شده‌اند و «خجسته کیهان» که برای نخستین بار این نویسنده را با «کشور آخرین‌ها» به فارسی‌زبانان معرفی کرد، در...

شماره : 2176
بازدید : 105

 

نویسنده : مريم منصوري

از ترجمه نخستین کار استر به فارسی، چند سالی بیشتر نمی‌گذرد، اما در این فاصله اغلب کارهای استر به فارسی ترجمه شده‌اند و «خجسته کیهان» که برای نخستین بار این نویسنده را با «کشور آخرین‌ها» به فارسی‌زبانان معرفی کرد، در این راه سهم بسزایی دارد. چرا که بیشترین ترجمه را از کارهای استر، او منتشر کرده است. به تازگی هم نسخه فارسی رمان آخر این نویسنده- ناپیدا- با فاصله اندکی از چاپ اصل کتاب در آمریکا، با ترجمه کیهان روی پیشخوان کتاب‌فروشی‌های ما آمده است.

شاید برای نخستین بار است که ما شاهد چاپ همزمان اثری در کشورمان هستیم که به نوبه خود اتفاق مبارکی است. این اتفاق و آشنایی همزمان ما با ادبیات جهان در روزآمدی اهالی ادبیات و به تبع آن در روند خلاقیت آنها هم موثر است و شاید گامی به سوی جهانی شدن و تبادل فرهنگی باشد.

و البته اقدام حرفه‌ای نشر افق، برای خرید حق انتشار اثر در ایران در این زمینه بی‌تاثیر نیست.

همیشه در برابر مترجمان ادبیات داستانی یک سوال برای من ایجاد می‌شود؛ خودتان هیچ وقت وسوسه نمی‌شوید که داستانی بنویسید؟

البته! طبیعی است. من سالیان دراز، یادداشت‌های روزانه می‌نوشتم. می‌توانم بگویم حدود بیست و پنج سال این کار را انجام می‌دادم. هر چند که این نوشته‌ها را الان ندارم. از این گذشته3 ، 4 تا داستان کوتاه نوشته‌ام. چندین طرح رمان هم. منتها هیچ کدام به آن معنا من را راضی نکرده‌اند. شاید یک روزی رمان هم بنویسم. منتها چیزهایی که خودم نوشته‌ام تا به حال برای خودم راضی کننده نبوده و انتقاد‌های بسیاری هم به آنها داشته‌ام.

به طرح چند رمان اشاره کردید. فکر می‌کنم اغلب کارهایی هم که ترجمه کرده‌اید رمان است. انگار این فرم برای شما جذابیت خاصی دارد. چرا‌؟

یکی از ویژگی‌های بارز رمان شخصیت‌پردازی است. در این شخصیت‌پردازی‌ها یک جهان‌بینی مطرح می‌شود. شاید داستان کوتاه چنین مجالی ندارد. رمان این فرصت را به نویسنده می‌دهد که دنیای دیگری را خلق کند. «پل استر» هم به این نکته اشاره کرده و در یکی از مصاحبه‌هایش گفته که دنیای واقعی برای هنرمند یا نویسنده ارضاکننده نیست و من سعی می‌کنم در آثارم جهانی را خلق کنم که برای آدم‌هایی که در واقعیت زندگی می‌کنند، ارضا کننده‌تر باشد. این کار فقط در رمان اتفاق می‌افتد. از طرفی من اگر از طرح‌ رمان خودم صحبت کردم، به خاطر این است که به تاریخ خیلی علاقه دارم. اگر یک روزی هم چیزی بنویسم رمان تاریخی خواهد بود. این حرف‌ها را فقط در قالب رمان می‌شود بیان کرد و هیچ وقت در مقاله یا داستان کوتاه اتفاق نمی‌افتد.

با توجه به اینکه شما اغلب کارهای استر را ترجمه کرده‌اید به نظر می‌رسد که علاقه بسیاری به آثار این نویسنده دارید. اما چه معیارهایی باعث انتخاب آثار استر توسط شما می‌شود؟

ابتدا این نکته را باید بگویم که من به علت قراری که با نشر افق داشتم، کارهای استر را ترجمه کردم. هرچند که نمی‌گویم به آثار استر علاقه ندارم و در وهله اول هم من استر را با کتاب «کشور آخرین‌ها» به فارسی زبانان معرفی کردم. من در فرانسه با کارهای این نویسنده آشنا شدم. چون آنجا استر خیلی محبوبیت دارد. حتی بیشتر از آمریکا.

چرا؟

نمی‌توانم با قاطعیت در این زمینه صحبت کنم. شاید به این خاطر که تحت تاثیر نویسندگان فرانسوی است. نویسنده‌های معاصر آمریکا – آنهایی که مطرح هستند- بیشتر واقع‌گرا هستند و در آثارشان بیشتر مسائل اجتماعی را مطرح می‌کنند. یک جور نقد اجتماعی در کارهاشان دیده می‌شود. استر خودش هم بارها گفته است که اصلا نویسنده واقع‌گرایی نیست. خود من هم آثار تخیلی را بیشتر ترجیح می‌دهم. یک سلیقه‌است دیگر... حتی آثار علمی تخیلی را هم می‌خوانم و به فکر هستم که آثار برخی از نویسنده‌هایشان را که برای فارسی‌زبان‌ها آشنا نیست، ترجمه کنم. و دیگر این‌که آثار استر جذاب است. این برای من یک معیار است. به عنوان مثال؛ من کارهای رمان نویی‌های فرانسه پنجاه سال پیش...

رب گریه و دوراس و...

بله! البته الان که دیگر «رب گریه» فوت کرده، اما در کارهای آخرش، خودش هم به نظریه‌های رمان نویی‌اش پایبند نبود و روال کلاسیک داستان را در آثارش طی می‌کرد. خواندن آثار رمان نو، برای من بسیار ملال‌آور است. این را هم در نظر بگیریم که رمان نو یک تجربه بوده و بعد هم از میان رفت. به هر حال، جذابیت و کشش کارها برای من مهم است و این ویژگی در کارهای استر وجود دارد. از طرف دیگر در سطح نمی‌ماند و به درون پرسوناژ‌ها می‌رود و ما با درون آنها آشنا می‌شویم. در آثارش پرسش‌های هستی‌شناسانه مطرح می‌کند. پرسش‌هایی که شاید همیشه در ذهن انسان بوده‌ است نظیر این که؛ ما که هستیم، چرا هستیم، سرنوشت انسان چیست و... این مباحث برای من خیلی جالب است و اصلا فکر می‌کنم که کار رمان همین است که پرسش مطرح کند.

با توجه به این که روند نشر و مجوز گرفتن کارها در ایران بسیار کند است، برای نخستین بار است شاید که با فاصله کمی از چاپ اثر به زبان اصلی، نسخه فارسی آن هم منتشر می‌شود. این اتفاق چگونه رخ داده است؟

نشر افق مدتی است که با «پل استر» در تماس است و من هم از ابتدا که کار ترجمه را آغاز کردم، خودم با وی در ارتباط بودم و برایش توضیح دادم که من در حال ترجمه کارهاش هستم و در ایران هم ما قانون کپی رایت نداریم... (می‌خندد) ولی نشر افق کپی رایت برخی از آثار «پل استر» را تهیه کرد و از این طریق توانست امتیاز انتشار هم‌زمان این اثر را هم بگیرد. متن این کتاب در حدود 7 یا 8 ماه پیش به دست من رسید و من آن را ترجمه کردم. همان موقع هم برای گرفتن مجوز فرستاده شد و در نتیجه به موقع هم منتشر شد.

یعنی کتاب زودتر از انتشارش در آن‌ طرف به دست شما رسیده است.

در مورد این کتاب این جوری بود. من هم نمی‌دانستم که چند ماه طول می‌کشد تا کتابی منتشر شود و اولین بار است که با این مسئله مواجه شده‌ام. و ترجمه همزمانش هم خیلی خوب بود. شاید این اتفاق برای نخستین بار در ایران روی داده است و باید آن را به فال نیک گرفت.

تا کنون و در مواجهه با آثاری که به فارسی ترجمه می‌شوند، این اتفاق بارها تکرار شده است که اشتیاق موجود در مطبوعات آنها هم به فارسی ترجمه و در مطبوعات ما منتشر می‌شود، بي‌آنکه دلایل فنی‌ای در ذکر ویژگی‌های کتاب گفته شود. مثلا در مطبوعات ما «ناتور دشت» سلینجر شاید به همین دلیل مطرح شد در حالی که خود من «فرنی و زویی» را بیشتر می‌پسندم یا برخی از داستان کوتاه‌هایش را. چنین فضایی در مورد استر هم در مطبوعات ما وجود دارد. واقعیت ماجرا چیست؟

استر هم فراز و فرود داشته است. این اجتناب ناپذیر است و در مورد هر نویسنده‌ای اتفاق می‌افتد. خود من کارهای اولیه استر را ترجیح می‌دهم؛ کشور آخرین‌ها، شب پیشگویی، هیولا... در پاریس یک کتاب‌فروشی انگلیسی زبان است که من معمولا به آنجا می‌روم. در آنجا یک قفسه به بست سلرها اختصاص دارد و معمولا کارهای استر در این قفسه می‌گنجد و به هر حال پرخواننده است. اما آن طوری که در فرانسه مطرح است، در کشور خودش مطرح نیست. حتی من شنیدم که قراردادی با ناشر فرانسوی دارد که قبل از این‌که کارش به انگلیسی منتشر شود، ترجمه فرانسه‌اش منتشر می‌شود. من کتاب «دیوانه در بروکلین» را ابتدا به زبان فرانسه خریدم. اصلا هنوز این کتاب در آمریکا منتشر نشده بود. همان‌طور که می‌دانید در اسپانیا جایزه «پرنس آستوریاس» را برده که بالاترین جایزه ادبی برای ادبیات غیر اسپانیولی زبان است. در آنجا به عنوان یک نویسنده هنرمند مطرح است. البته بستگی به سلیقه خواننده‌ها هم دارد. هر چند که تمام کارهای استر به لحاظ کیفیت در یک مرتبه نمی‌گنجد.

در ابتدای کتاب «مردی در تاریکی» و «ناپیدا» آمده است که نشانه‌گذاری‌ها بر اساس اصل کتاب رعایت شده است. این سوال در مورد بسیاری از ترجمه‌ها پیش می‌آید که آیا نحوه متفاوت زبان‌ها باعث تغییر در نشانه‌گذاری‌ها هم می‌شود؟

به هر حال نشانه‌گذاری‌ها متفاوت است. اما معمولا به این شکل است که ابتدای نقل قول‌ها و یا گفت‌و‌گو‌ها یک خط تیره گذاشته می‌شود. استر در «مردی در تاریکی» و «ناپیدا» این‌‌ها را ندارد و صحبت افراد بدون نشانه‌گذاری آمده‌ است و ما هم همین را رعایت کردیم و واقعا هم نفهمیدم که دلیل این کارش چیست. در حالی که راحت‌تر بودم گفتار هر یک از شخصیت‌ها با یک علامت مشخص شود. و الا من ترجیح می‌دهم که نشانه‌گذاری زبان فارسی را رعایت کنم. اما از نظر طول جمله، معمولا به سبک نویسنده وفادار هستم.

برخی به ترجمه به عنوان یک بازآفرینی نگاه می‌کنند. منظورم از بازآفرینی مثل کارهای ذبیح‌الله منصوری نیست...

چقدر هم من کارهایش را دوست دارم... او نویسنده بود.

ولی باید می‌نشست و به جای ترجمه، کارهای خودش را می‌نوشت.

بعضی از کارهایش، نوشته خودش است. حتی اسم نویسنده هم ساختگی است. اصلا چنین کسی وجود ندارد.

پس چرا با نام خودش منتشر نمی‌کرد؟

می‌گویند این کار را نمی‌کرده چون مردم از ترجمه استقبال بیشتری می‌کرد‌ند. می‌دانید که همیشه مرغ همسایه غاز است. وگرنه «خواجه تاجدار» کار خود منصوری است. اصلا ترجمه نیست. خیلی از کارهایش این جوری است... شاید من هم یک روزی این کار را انجام دهم. (می‌خندد)

نه مثل منصوری، اما نمونه بارزش می‌شود ترجمه شعر توسط احمد شاملو. خیلی‌ها بر این عقیده هستند که شعر را نمی‌توان ترجمه کرد. اما شاملو با بازآفرینی این شعرها، لذت خوانش شعر را در ترجمه‌هایش منتقل می‌کرد. آیا کارهای استر به لحاظ ویژگی‌های زبانی شما را به چنین چالشی با خودش می‌طلبید؟

در مورد استر این اتفاق نمی‌افتد. چون نثر بسیار ساده‌ای دارد. در مورد کارهای دیگر، شاید. اما با توجه به تفاوتی که بین زبان فارسی و زبان‌های انگلیسی و فرانسه وجود دارد که تفاوت خیلی فاحشی است، اصولا در ترجمه فارسی ما مقداری با بازآفرینی مواجهیم. مثلا من یکی از کارهای یوسا را ترجمه کرده‌ام و الان هم روی خاطراتش کار می‌کنم. ابتدا آثار یوسا به زبان فرانسه ترجمه شده‌اند. زبان اسپانیولی خیلی به فرانسه نزدیک است. اصلا گاهی واژه‌ها هم با اندکی تغییر یکسان هستند. درنتیجه در این کار دیگر اصلا بازآفرینی وجود ندارد. فارغ از این، ترکیب جمله در این دو زبان یکسان است. از نظر دستور زبان خیلی به هم نزدیک هستند. اما در زبان فارسی که مجبوری فعل را آخر بیاوری و بسیاری از ویژگی‌های دیگر زبان فارسی که در زبان آنها وجود ندارد و... من چون سالهاست به کار ترجمه مشغول هستم، دیگر به طور اتوماتیک این کار را انجام می‌دهم اما خاطرم هست که در ابتدای کارم چه مشکلاتی داشتم برای این که جملات را به همان روانی که در متن اصلی وجود دارد، به فارسی ترجمه کنم.

شاید در سال‌های اخیر این ضرب‌المثل را که می‌گوید؛ جوجه را آخر پاییز می‌شمارند، بیشتر از هر کسی اهالی ادبیات جدی گرفته بودند. جدیتی که از سوی فاعل این ماجرا که اهالی ادبیات و برگزارکنندگان جوایز ادبی بودند، نقض نشد، بلکه مسئولین با تاخیرها و تعلیق‌ها و تعویق‌ها این جمله را در زندگی اهالی ادبیات از معنا ساقط کردند.

پاییز فصل برگزاری جوایز ادبی مستقل بود که شاخصان آن هم «جایزه ادبی گلشیری» و «مهرگان» بودند. فارغ از این‌ها جوایز ادبی مستقل دیگری نیز در کشور ما برگزار می‌شوند که از آن جمله می‌توان به «روزی روزگاری» و «منتقدان مطبوعات» اشاره کرد. هر یک از این جوایز از منظر خود و با الگوهای زیبایی‌شناسی خودشان به بررسی تولیدات ادبی پرداخته و اثر برگزیده هیات داوران‌شان را اعلام می‌کنند.

در جوایز ادبی بر خلاف جشنواره‌های دیگر که مبلغ جایزه هم می‌تواند اتفاقی در زندگی تولیدکنندگان آثار باشد و کمکی بر احوال هنرمندانی که در جامعه‌ای زندگی می‌کنند که هنوز پرداخت پول در ازای کالای فرهنگی را نپذیرفته است، مبلغ چندان چشم‌گیر نیست که بتواند در این روزگار گرهی از کار کسی باز کند و فقط اعتبار حرفه‌ای اثر برگزیده است که شاید دوباره اشتیاق کارکردن را به صاحبان آثار باز می‌گرداند. حال بگذریم از آن که برخی از جوایز، تنها به اهداي تندیس به برگزیدگان می‌پردازند و کلیت جایزه، خارج از محفل ادبیاتی‌ها صرفا کمکی است در راستای معرفی آثار برگزیده منتشر شده در هر سال و رونق بازار کتاب.
شاید بتوان گفت؛ همین‌هاست که چراغ ادبیات را در طول این سال‌ها روشن نگه داشته است. و الا در سرزمین ما هیچ برنامه‌ریزی خاصی برای پرورش استعداد‌های ادبی و فرهنگی وجود ندارد و همین تعداد نیروی خودآموخته را هم با انواع و اقسام اهمال‌کاری‌ها و به تعویق انداختن‌ها و ندیده گرفتن‌ها، تا مرزهای ناامیدی پیش می‌رانند. آن قدر که شاید هر نویسنده ایرانی بارها از خودش پرسیده باشد؛ اگر نمی‌نوشتم چه می‌شد؟

محمدعلی جمالزاده را پدر ادبیات داستانی معاصر می‌دانند و مجموعه داستان نخست او – یکی بود، یکی نبود- در این زمینه مبنا است. شاید یکی از دردناک‌ترین اتفاق‌های ادبیات ما مقدمه هنوزکارآمدی است که جمالزاده بر چاپ چندم این مجموعه نوشته است. «یکی بود، یکی نبود» برای نخستین بار در سال 1300 نوشته و منتشر شده است و نویسنده این مقدمه را در سال 1333، در ژنو قلمی کرده است. سطرهایی از این نوشته در باب توجه به نویسندگان جوان را بخوانید؛ «این نویسندگان جوان هم بعضی شکوه‌ها و درددل‌هایی دارند که هموطنان‌شان باید از روی انصاف به آنها گوش بدهند و نویسنده «یکی بود، یکی نبود» در این‌جا مترجم زبان حال این نویسندگان گردیده و با اجازه ضمنی دوستان عزیز و جوان خود، خطاب به ملت و دولت ایران می‌گوید ما یک مشت نویسنده بی‌سر و سامان نیز البته مانند تمام اهل این خاک، هزار عیب و نقص داریم ولی برای اصلاح، محتاج تشویق و عنایت شما می‌باشیم.»

خوانش دوباره این سطرها شاید به این خاطر دردناک است که نوشته جمالزاده، آنقدر کارآمد است هنوز که انگار زمان متوقف مانده است و این سالها بر این خاک و آب و سرزمین نرفته است و جوایز ادبی می‌توانست گوشه چشمی از این توجه‌ها باشد که چندی‌است بود و نبود‌شان هم در فال اما و اگرها افتاده است. تمام درد ماجرا در این نهفته است که انگار با کلماتی متفاوت و از دو سوی مقابل به ماجرا نگاه می‌کنیم و گاه در برخی تعاریف نظیر جهانی شدن به هم بر می‌خوریم. نویسندگان از یک سو و مسئولین از سوی دیگر. و باز آن قدر مشکلات و مصایب بی‌شمار می‌شود که آرزوها و رویاهامان را از دست می‌دهیم تا کی باز فراغتی حاصل شود و رویای دیرین سربرکشد از پس محرومیت‌ها و فرسودگی‌ها و خستگی‌ها.

آن قدر که حتی طرح موضوع هم برای‌مان تازه و بکر می‌آید. کمااینکه بحث‌هایی نظیر جهانی شدن و این که در ادبیات جهان در چه جایگاهی قرار داریم، در این سال‌ها و به رغم مشکلات موجود در راه انتشار ادبیات در کشور باز مطرح شد و مورد توجه قرار گرفت. شهریار مندنی‌پور که چند سالی می‌شود در پی دریافت یک فرصت مطالعاتی، در خارج از مرزهای ایران می‌نویسد و به تازگی هم رمانی که حاصل همین سال‌های مهاجرتش بود، به زبان انگلیسی ترجمه و در کشورهای مختلف منتشر شد، وقتی 3 سال پیش طی مصاحبه‌ای مکتوب با این سوال من مواجه شد، گفت؛ «مبارک‌است که شروع کرده‌ایم این سوال‌ها را از خودمان پرسیدن. این یعنی کمی پیشرفت از آن مرحله بدوی دانای‌کل‌بین. اگر هم واقعا از ته دل داریم می‌پرسیم که؛ واقعا من و ما در کجای جهان ایستاده‌ایم، گمانم، مرحله بعدی پیشرفت‌مان این است که دنبال یک جواب قالبی و کلیشه‌ای نباشیم. خیلی وقت‌ها، در دنیا یک سوال کوچک ممکن است صدها جواب داشته باشد و دست آخر هم در فرآیند طولانی و علمی پرسش و جست و جوی پاسخ، ممکن است یک نتیجه نهایی و دلگرم کننده به دست نیاید. اصلا مگر کار و بار داستان، یک طورهایی نشان دادن همین فقدان پاسخ نهایی نیست.»

اما واقعیت ماجرا این است که این بحث آن‌قدرها هم که می‌پنداریم مبارک و تازه نیست. باز هم شما را ارجاع می‌دهم به حافظه مقدمه جمالزاده بر «یکی بود، یکی نبود»؛ «شمار نویسندگان هم به نسبت سابق زیاد‌تر شده است و می‌توان امیدوار بود که اگر درصدد تکمیل و رفع نواقص خود برآييم، کم‌کم دارای نویسندگانی بشویم که آثارشان شایسته ترجمه به زبان‌های خارجی باشد. هر چند که شاید اکنون نیز بتوان در میان کتاب‌هایی که به چاپ رسیده و می‌رسد از این قبیل تالیفات تک و توک پیدا کنیم. افسوس که وضع ناهموار زمانه که برای سهولت کار آن را روزگار غدار نام نهاده‌ایم نویسنده جوان و محبوب ما – صادق هدایت- ناکام را نابهنگام از ما ربود و قلم حساس و توانای او را به ستمگری در هم شکست و الا اگر زنده مانده بود و اسباب کار او از هر حیث فراهم می‌گردید، شک نیست که علاوه بر «بوف کور» که اخیرا در نهایت استادی به زبان فرانسه انتشار یافت و مورد پسند و ستایش منتقدین بنام فرنگستان گردید، از این نویسنده زبده و زبردست، آثار دیگری هم که زیبنده ترجمه باشد به وجود می‌آمد. هر چند که در بین آثار موجود او نیز، هنوز آثاری که مستحق ترجمه باشد باقی‌است.»

دردناک نیست که از پس گذشت این همه سال، دردهای ما با دردهای این مکتوب یکسان است؟... شاید به خاطر همین‌هاست که من فکر می‌کنم پیش از هر چیز، باید چاره‌ای برای این فراموشی‌های بی‌امان بیابیم. اگر نه نویسندگان ما پیوسته به ظرایف توجه داشته‌اند، منتها سنگینی بار زمانه‌ است شاید که خودش را غالب می‌کند و گاه آن‌قدر مشکلات بر شانه‌هامان می‌ریزد که باز ادبیات به فراموشی سپرده می‌شود تا کی باز مجالی یابد این «دلبری برگزیده‌ام که مپرس!»

پاییز هر سال، مراسم جوایز ادبی فرصتی بودند برای اهالی ادبیات تا دیدارها تازه شود و امکانی برای ارتباط نویسندگان با مخاطبان آثارشان و تمام این‌ها شاید منجر به خون و اشتیاقی می‌شد که در رگ‌های ادبیات ما می‌دوید. اما یکی دو سالی است که برگزاری جوایز ادبی با اما و اگرهای بسیاری همراه شده است. سال پیش جایزه گلشیری و مهرگان به دلیل محدودیت آثار منتشر شده در این سال و البته به خاطر ضعف آثار منتشر شده – به نسبت سابقه ادبیات داستانی و عیارهای ادبی- برگزار نشدند و در نتیجه برگزیده‌ای هم نداشتند. این اتفاق واکنش‌های متفاوتی را به همراه داشت. عده‌ای این نحوه برخورد جوایز ادبی مستقل را نقد صریحی برعملکرد دولت در حوزه چاپ و نشر ادبیات می‌دانستند و عده‌ای دیگر، این اتفاق را به ضرر ادبیات دانستند و معتقد بودند که در همین وضعیت هم، آثار برگزیده باید معرفی شوند.

امسال اما با وجود این‌که تغییر محسوسی در سیاست‌های چاپ و نشر ارشاد رخ نداده است، با این حال برگزارکنندگان جوایز ادبی به برگزاری این جوایز مصر هستند، حتی اگر سالنی برای برگزاری مراسم به آنها تعلق نگیرد!
البته وقایع اجتماعی اخیر، منجر به رویکرد‌های متفاوتی در این زمینه شد. کما این‌که فتح‌الله بی‌نیاز – دبیر جایزه ادبی مهرگان- در روزهای نخست معتقد بود؛ «در چنین فضایی اصلا نمی‌شود کتاب خواند. در چنین جامعه‌ای دیگر کتاب ارزشی که باید را ندارد. در دوره‌های این‌چنین ادبیات کشورهای دیگر هم دچار رکود شده است. به هر حال نویسنده و شاعر، شاخک‌هاشان به نسبت باقی افراد قوی‌تر است و در چنین شرایطی، اکثرا دچار بحران و تنش‌های روحی می‌شوند. کما این که طی هفتاد سالی که حکومت توتالیتر شوروی سر کار آمد شاید کمتر از بیست اثر منتشر شد. بولگاگف هم «مرشد و مارگاریتا» را در بدبختی و بیچارگی و زندگی پرتنش نوشت. در هر حال آثاری از این دست، آن‌قدر کم هستند که می‌توان روی آن‌ها انگشت گذاشت.»

البته تحلیل بی‌نیاز چندان دور از واقعیت نبود و شاید بتوان گفت که برای چند ماهی واقعا ادبیات و هنر به فراموشی سپرده شد. اما به تدریج نگاه دیگری هم شکل گرفت. نگاهی که ادبیات را ابزاری برای ادامه حیات و زندگی بر‌می‌شمرد و معتقد بود که جوایز ادبی هم می‌توانند در این راستا عمل کنند و این بار ادبیات واقعا به معنای اسباب خانه روشنی برشمرده شد. کما این‌که فرزانه طاهری گفت: «برگزاری جایزه گلشیری، منوط به گرفتن سالن و برگزاری مراسم نخواهد بود. ما از دوره اول جایزه گلشیری در زمینه گرفتن سالن و برگزاری مراسم مشکل داشته‌ایم. اگر جایزه‌های دیگر یکی – دو سالی است که با این مشکل‌ها مواجه شده‌اند، ما این تجربه را از سال‌های پیش داشته‌ایم. امسال در صورت عدم برگزاری مراسم هم برگزیدگان به شکل‌های متفاوتی اعلام و معرفی خواهند شد. اما این تنگ‌نظری است که مانع انجام این مراسم‌ها شوند و واقعه به این روشنی را نتوانند تحمل کنند.»

اما از بین جوایز موجود، جایزه‌ای که تاکنون بیشتر این موقعیت را در این سال تجربه کرده، جایزه «روزی روزگاری» است. این جایزه فارغ از حوزه داستان و رمان، به معرفی بر‌گزیدگان ترجمه ادبیات داستانی و ادبیات نمایشی فارسی هم می‌پردازد و هدف خود را ارتقای سطح کتاب‌خوانی توصیف کرده است. بر خلاف جوایز دیگر، «روزی روزگاری» اواخر بهار هر سال برگزار می‌شد. اما امسال، با توجه به انتخابات خرداد‌ ماه، با وجود اعلام نامزدهای هر بخش، امکان برگزاری این جایزه میسر نشد. مدیا کاشیگر – دبیر این جایزه- پس از پیگیری‌های بسیار موفق به گرفتن سالنی در یافت‌آباد شد تا «روزی روزگاری» با یک تاخیر چند ماهه در آبان‌ماه برگزار شود. اما مسئولین این سالن هم در روزهای آخر اعلام کردند که به علت نقص فنی، امکان برگزاری مراسم در آن مکان وجود ندارد. و همین طورها بود تا اینکه اواسط آذر ماه، کاشیگر هم به همان نتیجه‌ای رسید که فرزانه طاهری رسیده بود؛ یعنی اعلام برگزیدگان در یک محفل خصوصی و کوچک و بعد هم رسانه‌ای کردن ماجرا.

اما تمام این اتفاق‌ها و به تعویق افتادن‌های مراسم جوایز ادبی در خانواده کوچک ادبیات ایران، منجر به این شد که جوایز ادبی این سال از فصل پاییز به زمستان کشیده شوند. هر چند که در آستانه زمستان هم هنوز اما و اگرهای بسیاری در برگزاری این مراسم‌ هست. منتها با تمهیدی که برگزارکنندگان جوایز ادبی اندیشیده‌اند که همان معرفی برگزیدگان و رسانه‌ای کردن آراء هیات داوران است، اتفاق درست و حرفه‌ای برای ادبیات می‌افتد که همان ادامه روند رقابت و تلاش در عرصه ادبیات، با وجود تمام کاستی‌ها و سختی‌ها است. به نظر می‌رسد در هر حال، این اتفاق به نفع ادبیات و نویسندگانی است که تنها لذت کلمه به زندگی‌شان معنا می‌دهد.

«فتح الله بی‌نیاز» هم که ابتدا دچار خستگی‌هایی شده بود، در جایزه ادبی مهرگان به همین نحو عمل می‌کند و بنا به گفته خودش، هیات داوران مشغول بررسی آثار هستند و مرحله دوم گزینش‌ها هم انجام شده است. جایزه ادبی منتقدان مطبوعات هم با توجه به اینکه هیات داورانش از اهالی مطبوعات ادبی هستند، از ابتدا همین سیاست را در پیش گرفته بودند و همچنان هم بر همان باور عمل می‌کنند.

در هر حال چراغ ادبیات ایران روشن است و شاید دیگر وقت آن باشد که اهالی ادبیات به احترام جوایز ادبی در زمستان برخیزند و شعر شاملوی عزیز را زمزمه کنند؛ برف نو! برف نو! /سلام! سلام! / بنشین خوش نشسته‌ای بر بام/ شادی آوردی ای امید سپید!/ همه آلودگی‌ست این ایام...

تیتر: عنوان کتابی از «ابراهیم گلستان» است.

 
بازگشت به صفحه قبل


كتابخانه
کارهای اول استر را ترجیح می‌دهم
من صبر كردم
مورد عجيب گاوصندوق
خانه اصلی من تئاتر است
جن هاي تئاترشهر
سينماي جهان
ميان بر
قصــــه‌گوي تغــــــزلي
شادمانه زيستم
هر کسي صليب خودش را به دوش مي‌کشد
تماشاگر ايراني عاشق قصه ديدن است
درباره ميترا...
بازگشت ستاره
رضا کيانيان هستم!
هفت قــــــــدم تا فجر
         
 
  کلیه حقوق مادی و معنوی این سایت متعلق به ماهنامه نسیم هراز بوده و هر گونه استفاده از مطالب این سایت تنها با ذکر منبع مجاز میباشد .
طراحی و برنامه نویسی در داده نگار - مرکز تخصصی طراحی وب سایت
 

صفحه اصلی درباره ماهنامه نسیم هرازشرکت نسیم هراز صندلی زرد مجله الکترونیک گالری عکس سازمان آگهی های نسیم هراز تماس با نسیم