شايعه ناگهان واقعيت پيدا كرد. كابوس وحشتناك از راه رسيد و شايعه بي نامي كه يكي از نشريات ورزشي روي جلد برده بود، حالا تحقق يافته است. حالا ديگر همه ميدانند آن پيشكسوت سرشناس و افسانهاي فوتبال ايران كه مبتلا به سرطان ريه شده، ناصر حجازي مرد دوست داشتني استقلال است.
ناصر حجازي همان چهره هميشه آراستهاي كه فريادهاي اعتراضش به زمين و زمان، سالهاست كه مولفه شناختش شدهاند. او كه اين اواخر هر وقت تيمي در ليگ ايران داشت ناكام ميماند، ناكام ميماند چون عادت داشت كه پاك باشد و عليه ناپاكيها فرياد كند. او اصول كار در فوتبالي كه نتايجش در زمين رقم نميخوردند را نميدانست و به ناچار، فقط بايد اعتراض ميكرد. بايد از زمين و زمان ميناليد. از بخت بد كه چرا بايد اين اتفاقات ناگوار از پي هم برايش ميآمدند تا او را كه اسطورهاي محبوب بود در شرايطي قرار دهند كه جريان پشت پرده بتواند روي سكوها عليهاش فرياد كند.
ناصر جوان لاغر اندام تيم بسكتبال تاج را رايكوف صرب در يكي از تمريناتش ديد و پسنديد تا حجازي در كمتر از يكسال گلر اول فوتبال ايران باشد. ستارهاي كه توانست عزيز اصلي را در اوجش از تيم ملي كنار بزند و مرد اول دروازه تيم ملي شود. او كه با درخشش خيره كنندهاش در چارچوب، در همه سالهاي باشكوه دهه 70 ميلادي مرد اول دروازه تيم ملي بود. بازيهاي ماندگارش در برابر استراليا يا كره شمالي او را براي هميشه در خاطرهها ماندگار كرد؛«هر كسي روزهاي خوب و بد زيادي را در فوتبال دارد. روزهايي كه در يادها ميمانند. بدون شك روز بازي با كره شمالي در پيونگيانگ هم روز من بود. هرچه آن روز زدند همان جايي ميآمد كه من بودم.» او خودش اين خاطره را از مسابقهاي ميگويد كه نامش را تا هميشه ماندگار كرد.
روزهاي باشكوه فوتبال حجازي از پي هم ميآمدند؛ روزهاي با شكوه بازي در جام جهاني و حضور برابر هلند و اسكاتلند و البته شب تلخ بازي با پرو. اما همه از او راضي بودند. حجازي اسطوره تيم تاج بود و درست حكم پروين را داشت براي پرسپوليس. او كه تحصيلات دانشگاهي داشت و شيك ميپوشيد.
حجازي اين بخت را داشت تا اولين لژيونر ايراني باشد. او درست پس از جام جهاني 1978ميتوانست به منچستر انگليس برود، 6 ماه تمرين همراه اين تيم داشت اما اتفاقات آن روزهاي تهران و فدراسيوني كه مانع از جدايياش شد، اين بخت بزرگ را از او گرفت تا سهم گلر اسطورهاي از لژيونر شدن بازي در ليگ هندوستان و مربيگري در محمدان بنگلادش باشد.
حجازي اما در اواسط دهه 70 توانست سرمربي استقلال شود. زوج او و علي فتحاللهزاده توانستند روحي دوباره در كالبد استقلال بدمند. بازيكنان جوان و خريدهاي سرسامآور استقلال را متحول كرد تا دوباره نام حجازي محبوب طرفداران استقلال باشد. او دوران باشكوه دو سالهاي را طي كرد اما در اوج شكوه وقتي قهرماني آسيا را از دست داد به سرازيري سقوط افتاد و با سرعتي هرچه تمامتر محبوبيتش را از دست داد تا سرانجام در كمتر از دو ماه بركنار شود.
حجازي از آن زمان و از روزي كه فوتبال حرفهاي شد هيچوقت نتوانست موفق باشد؛ او كه آن سالها هر روز و هر روز بيشتر به فراموشي سپرده ميشد. مشكل اين بود كه او عادت نداشت ديسيپلين خاصش را براي لحظهاي كنار بگذارد. او از همه انتقاد ميكرد و از هر بدي با صدايي رسا سخن ميگفت و تندي زبانش را بسياري نميپسنديدند.
حجازي ريزهكاريهاي زشت و پليد فوتبال حرفهاي ايران را نميدانست و نميخواست ياد بگيرد پس درجا ميزد. او باز ميماند چون فقط بلد بود اشتباهات داوري را فرياد كند، بازيكنش را به چارميخ بكشد كه چرا خوب نبوده و... نميدانست كه ميشود بازيكنان حريف را ديد و بيدردسر امتياز گرفت. او هيجان بردن با آمپول را بلد نبود و...
حجازي در آخرين سال كابوسبارش با استقلال همه چيزش را پاك باخت و رفت. رفت تا ديگر در ايران تيمي برايش نباشد تا ليگ اسلواكي مقصد بعدياش شود. او كه خود درباره زندگي در غربت ميگفت: «همهاش كار خداست. اگر بخواهد تا عرش ميبردت و اگر نخواهد به زمين ميافتي. اين دو روز دنيا را نبين. من شك ندارم شرايط برايم طوري ديگر رقم ميخورد.»
و كمتر از يك ماه بعد او كه خيليها به خود اجازه ميدادند عليهاش مصاحبههايي دردناك داشته باشند با خبري تلخ دوباره سوژه اول ميشود. باورش سخت است اما حجازي كه همين امروز هم روپا و سرحال تيمش را در ليگ اسلواكي رهبري ميكرده، بيماري خطرناك سرطان ريه دارد.
او اواخر آذر ماه به تهران برگشت. درد ريه اش بهانه برگشت به تهران بود. آزمايشهاي اوليه گرفته شد و دكتر متخصص به بافتهاي استخواني شك كرد. سرفههاي مشكوك هم نشانهاي ديگر بودند از اتفاقي تلخ.او بيمار بود، سرطان ريه. اتفاقي كه در ذهن نميگنجيد. اما بود. او بيمار بود. خبر از آزمايشگاه به بيرون درز كرد و رسانهاي شد تا در روزي كه حجازي رفت تا در بيمارستان بستري شود، جمعيتي نگران از سينهچاكانش در راه پلههاي بيمارستان دست به آسمان بلند كرده باشند.
نگاهها خيلي زود برگشت. امير قلعهنويي اول از همه از ياد برد همه دعواهاي با حجازي را و گفت:«حاضرم همه زندگيام را بدهم تا بشنوم ناصر حجازي بيمار نيست و همه اين اتفاقات يك كابوس و خواب مسخره بوده كه واقعيت ندارد. مطمئنم كه سلامتش را باز مييابد.»
منصور پورحيدري كه در شوك فرو رفته بود ميگفت:«شنيدم متاسفانه حالش خوب نيست. باورم نميشود. براي ناصر خيلي زود است كه در بستر بيماري باشد. او حيف است. ناصر كه سني ندارد.»
و البته احمدرضا عابدزاده كه ميگويد:«خيلي زود از ياد ميبرند كه با او چه كردهاند. همه ميخواهند از خوبيهايش بگويند و از ياد ميبرند با ناصرخان چه كردند.»
ميخندد، بي توجه به همه اخبار تلخي كه همه دربارهاش ميگويند. او ناصر حجازي است كه هنوز خودش باور ندارد بيمارياش سرطان باشد:«خيلي از دوستان انگار خيلي دوست دارند از دست من خلاص شوند. نميگذارند نتيجه نهايي آزمايشهايم برسد و بعد دربارهام اظهار نظر كنند.» روحيهاش خوب است. اين قدر خوب و بشاش كه باورمان شود حتي اگر اتفاقي تلخ برايش در پيش باشد، بتواند مبارزه كند؛«تمام عمرم جنگيدهام.الان 61 سال است كه ميجنگم. اصلا نهايتش اين است كه سرطان باشد، مشكلي نيست آمادهام كه به جنگش بروم و مطمئن باش هرچقدر هم كه خطرناك باشد، يك قدم هم عقب نميگذارم و تا آخرين لحظه با بيماري ميجنگم.»