صفحه اصلی | درباره نسیم | شرکت نسیم | صندلی زرد | مجله الکترونیک | آگهی ها | گالری عکس | تماس با ما شير دليران کيه؟ رستم دستان کيه؟ سال پنجم، شماره پنجاه و سوم، شهريور89
 
   
 
   

شير دليران کيه؟ رستم دستان کيه؟

دوباره سالروز مرگ غلامرضا تختی فرا‌رسید

دیگر چون او را مادر نمی‌زاید.» سال‌ها از آن روزهای با‌شکوه دوستی‌شان می‌گذرد و پیرمرد حالا خودش در بستر بیماری روزگار می‌گذراند، او سال‌هاست کنیه پهلوانی را همراه نامش می‌بیند. پهلوان عباس زندی این جمله را درباره جهان...

شماره : 2195
بازدید : 193

 

* مزدک علي نظري

«دیگر چون او را مادر نمی‌زاید.» سال‌ها از آن روزهای با‌شکوه دوستی‌شان می‌گذرد و پیرمرد حالا خودش در بستر بیماری روزگار می‌گذراند، او سال‌هاست کنیه پهلوانی را همراه نامش می‌بیند. پهلوان عباس زندی این جمله را درباره جهان پهلوان می‌گوید، درباره او که اسطوره اخلاق بود، او که سال‌هاست در خاک سرد ابن‌باویه آرمیده اما هنوز هم نامش نسل به نسل ورد زبان‌هاست. زندی درباره‌اش می‌گوید: «تختی یکی بود و دیگر چون اویی را نخواهیم دید. جوانمردی و خصلت‌های پهلوانی غلامرضا را هیچ‌کس نداشت و هیچ‌کس هم نخواهد داشت. او وقف مردم بود و مردم این ویژگی‌اش را می‌پرستیدند. اما حالا همه اسیر دنیاییم.»

اما اگر اجل آن شب و ناگهان به سراغ تختی نمی‌آمد و اگر بر فرض محال او حالا پیش‌مان بود چه اتفاقی می‌افتاد؟ اگر تختی هنوز زنده بود، امروز در سنین پیری یکی در میان ما؟ امروز او چه سیمایی داشت؟ آیا هنوز محبوب بود؟ پیرمرد درنگی می‌کند و پاسخ می‌دهد: «تقدیر را که نمی‌شود عوض کرد. او که آن بالا نشسته خودش می‌داند چه کسی کی بیاید و کی برود. شاید ترس از شکسته شدن همین اسطوره بوده که سبب شده او آن شب برود. خیلی‌ها بودند که آمدند و رفتند اما از میان اینها فقط غلامرضا بود که تختی شد، شد جهان پهلوان.»

پیرمرد دستی به شال سبزش کشید. عبا را روی شانه جابه‌جا کرد و ادامه داد: «چهار روز بود چیزی برای خوردن نداشتیم. بچه‌ها از گرسنگی فریاد می‌کشیدند. بوی جنازه‌هایی که زیر آوار مانده بودند، نمی‌گذاشت نفس بکشیم. هنوز هیچ کمکی نرسیده بود. ظهر بود. روی زمین لخت ایستاده بودم به نماز، که یکی وارد شد و جانمازی جلویم پهن کرد. نماز که تمام شد، نگاهش کردم. سلام کرد و لبخند زد. پرسیدم: چهره شما برایم آشناست. اسم شما چیست؟ گفت: غلامرضا. گفتم: غلامرضا تختی؟ باز تبسم کرد.‌.‌.»

بازمانده زلزله بوئین‌زهرا با آن لهجه آذری تعریف می‌کرد و ما در ابن‌بابویه، نزدیک مزار آقاتختی، زیر باران ایستاده بودیم. اشک‌ها با باران درآمیخته بودند، قطره قطره. بعد، گروهی از بچه مدرسه‌ای‌های شهر ری آمدند که شعار می‌دادند: «شیر دلیران کیه؟ غلامرضا تختیه.‌.‌.»

دخترهای کوچک، پسرهای کچل. باران به صورت‌های درخشان‌شان می‌خورد و می‌خندیدند. با پلاکاردهایشان از کنار بساط پیرمرد خیاط رد شدند. این مرد از همان سال اول انقلاب که مردم توانستند اولین مراسم باشکوه را برای آقا‌تختی بگیرند، آمده. تا پیش از آن، حکومت اجازه برپایی هیچ مراسمی را برای جهان‌پهلوان خفته نمی‌داد. حتی خانواده آن مرحوم، شهلا همسرش و بابک پسرش، مخفیانه می‌آمدند و می‌رفتند. اما با پیروزی انقلاب، دیگر منعی نبود. آن سال همه آمدند، از بزرگان و مشاهیری مثل شهید چمران و سایر سیاسیون گرفته تا مردم عادی، که موج زدند و 17 دی سر خاک پهلوان پرپرشان آمدند.

تختی اگر امروز بود چه می‌شد؟ این سؤال را شادروان منوچهر لطیف این‌گونه پاسخ داده بود: «می‌دانی چرا تختی برای مردم شد تختی؟ او فقط 5 کلاس سواد داشت اما این قدر بزرگمردی داشت که از خودش برای مردم بگذرد. تختی در روزگاری وارد جنگ علنی با رژیم شاهنشاهی شد که بسیاری از هم‌دوره‌هایش برای گرفتن یک قطعه زمین یا مقداری پول تا کمر برابر خاندان سلطنتی خم می‌شدند و دستشان را می‌بوسیدند. این اتفاق لرزه به اندام رژیم می‌انداخت. چه کسی را در یاد داری که یک گونی دستش گرفته باشد و بی‌آنکه از جایی ساپورت شود در بازار تهران راه بیفتد و برای مردم زلزله‌زده پول جمع کند؟ او با باقی هم‌نسلانش و اصلاً با همه ورزش ایران تفاوت داشت. او اسطوره‌ای بود و برای همین ماندگار شد و اما مرگش، او حتی با مرگش هم جریانی را به راه انداخت. نمادی از مبارزه و ستیز با زور.»

استاد خیاط را می‌گفتیم. این مرد چندین تابلو از لحظه‌های زیبای زندگی غلامرضا تختی را با پارچه‌های مختلف ساخته. از دیدارش با مرحوم طالقانی گرفته تا در آغوش کشیدن مادر پیرش، یا همان جمع‌آوری کمک‌های مردم به زلزله‌زدگان بوئین‌زهرا و عرض ادب و زیارت آستان امام رضا (ع).

باورت می‌شود؟ 30 سال است این تابلوها را با خودش می‌آورد ابن‌بابویه و نمایش می‌دهد. توی این سرمای دی ماه. می‌ایستد سر خاک، زیر باران، زیر برف. می‌پرسم: چند؟ از پشت عینک ته‌استکانی‌اش نگاه می‌کند و می‌خندد: «فروشی که نیست، برای تماشاست. آوردم تا همه ببینند و بدانند که آقا‌تختی چه فرشته‌ای بود و چه کارها کرد.»

نگاه می‌کنم. نگاه کن! این فقط بخشی از لحظه‌های زندگی غلامرضا تختی است. آدم حسرت می‌خورد که چه زندگی پرباری، چه زیستن سعادتمندانه‌ای. پر از پهلوانی و زورآوری و سکو و مدال، پر از قهرمانی و بالا رفتن از پله‌های قلب مردم.‌.‌.

او که با مردم بود و با مردم ماند تا رفت فارغ از اینکه مرد یا خودکشی کرد، اینکه در خانه‌اش چه گذشت. اینکه در لحظه وداع، خود خواسته بود بمیرد یا اینکه.‌.‌.

او شاید باید همان شب و همان لحظه می‌رفت که اگر می‌ماند گذر روزگار مشخص نبود چه‌ها بر این اسطوره می‌گذراند، شاید او هم رنگ دنیایی به خود می‌گرفت. شاید بتش را می‌شکستند و خرابش می‌کردند تا دیگر کسی فریاد نکند: «شیردلیران کیه؟ رستم دستان کیه؟ غلامرضا تختیه.‌..»

و این‌گونه بود که غلامرضا تختی چنان حسرت‌برانگیز زیست که نه فقط شرمنده مردم نشد، که عزیزترین غلام رضا‌(ع) و پهلوان تمام دوران ایران زمین لقب گرفت. هم پای شیر‌دلیران، رستم دستان.

 

 

تا ابد تختی می‌ماند، حتی اگر زنده بود

امامعلي حبيبي*

«داش‌تختی» از همان روز اول با این نام صدایش می‌کردم. آن روزها هنوز کسی آقا غلامرضا را «شیر دلیران» صدا نمی‌کرد اما برای ما تختی «داش‌تختی» بود. جوانمردی ریشه در اعماق وجودش داشت. همه بچه‌های دیگر هم بچه‌های گلی بودند و خیلی از ما را مردم دوست داشتند اما هیچ‌کداممان تختی نمی‌شدیم. او از همه ما متمایز بود. نمی‌دانم چطور وصفش کنم. مثلاً ما چند نفر را مثل پوریای ولی داریم؟ هیچ‌کس، تختی هم یکی بود. اوهم در تمرین، هم مسابقه و هم در زندگی رفتاری داشت که فقط و فقط خاص خودش بود دستش به خیر بود.

کشتی نمی‌گرفت که مردم دوستش داشته باشند. او مبارزه می‌کرد تا مردم را شاد کند. غلامرضا تا توان داشت می‌جنگید. او در دوره خود کم مدال نگرفت اگرچه وقتی سنش بالا رفت در وزنش جوانانی چون مدوید به کشتی آمدند که او برابرشان به مشکل می‌خورد. با این وجود در برابر همین رقیبان هم طوری مبارزه می‌کرد که نامش را تا ابد به خاطر خواهند داشت. به احترام بزرگمردی‌اش، شیفته او مانده‌اند.

شاید خیلی حرف‌ها درباره اختلاف من و تختی زده‌اند اما خودم و خودش می‌دانستیم که چقدر با هم نزدیک بودیم. او بزرگترمان بود و احترامش همیشه واجب. هرچه می‌گفت برای این بود که کارهای‌مان در راه خدمت به مردم باشد. برادروار نصیحتمان می‌کرد و دوستمان داشت. این خصلت را انگار ارثی داشت که محبوب باشد. محبوب باشد چون لطفش را به چشم همه می‌دیدند بی‌آنکه بخواهد مهربانی‌اش را فریاد کند.

این خصلتش است که می‌گویی اگر همین حالا هم زنده بود و می‌ماند متفاوت از دیگران می‌شد او محبت را ارث گرفته بود و تا ابد برایش می‌ماند. او محبوب می‌ماند حتی اگر همه عالم می‌خواستند تخریبش کنند. غلامرضا مردی بود از جنس مردانی چون پوریای ولی یا فردوسی حکیم. * قهرمان سابق كشتي ايران و المپيك

 

 

اگر می‌ماند، زمینش می‌زدند

منصور مهدي زاده

اگر امروز بود چه می‌شد؟ نمی‌دانم شاید باید بگویم اگر امروز بود، می‌شد یکی چون دیگر هم‌نسلانش. ما مردمان زنده‌کش و مرده‌پرست، اگر بود شاید او را هم می‌شکستیم که در همه این سال‌ها کم اسطوره‌شکنی نکردیم.

غلامرضا گل سرسبد نسلی بود که همه زندگی‌شان را در عصر ورزش پهلوانی گذراندند. آنها که همه و همه سعی می‌کردند یلان عصر خود باشند آنها که می‌خواستند محبوب باشند و مردمی. آن روزها پهلوان‌مسلکی رسم بود و تختی در جمع آن آدم‌های اخلاق‌گرا سرآمد بود. این‌قدر سرآمد که از میان جمع خوب‌ها فقط او به چشم می‌آمد. او خود را وقف مردم می‌کرد، وقف ورزش کشورش.

تختی، تختی شد چون نخواست بله قربانگو باشد، خواست حرف دل مردم را بزند. او می‌توانست با اولین «چشم» گفتن مقرب دربار شود اما هیچ وقت این کار را نکرد پس از پی این رفتند تا کاری کنند نباشد. عشق غلامرضا کشتی بود، اینکه برای مردم روی تشک برود اما خیلی ساده این رؤیا را برایش به حسرت تبدیل کردند و خود به خود او را از اصلش دور انداختند.

می‌خواستند از اصلش جدایش کنند، این قدر دور که دیگر خودش نباشد و این خودش یعنی کشتن غلامرضا. نمی‌دانم آن روزها بر او چه گذشت و چه شد و چطور آن حادثه ناگوار رخ داد اما ایمان دارم که آن مرگ تراژیک ، غلامرضای مردم را تا ابد ماندگار کرد. مرگش بغضی در گلو مانده را فریاد کرد. تختی می‌توانست اگر می‌خواست نماینده مردم باشد، می‌توانست تا شهردار تهران باشد که بارها سمت‌هایی از این دست را به او پیشنهاد داده بودند اما می‌گفت: «من مرد این کارها نیستم. من ورزش را بلدم، کشتی می‌فهمم و مردم دوست دارند که غلامرضایشان را در کنار کشتی ببینند.»

او حتی یکبار هم اسیر امر و نهی سازمان ورزش و رژیم نشد تا سعی کنند اسطوره‌اش را کمرنگ کنند. او اما نه برای مدال‌هایش که با منش ویژه‌اش رشد کرده بود پس هرچه آنها زور می‌زدند تا غلامرضا دیده نشود، او اسطوره‌ای‌تر می‌شد و مرگش او را از قالب زمان رها کرد تا جاودانه باشد.

فقط او تختی شد و کسی جز او این‌گونه نشد چون در راه مردم قدم برداشت. هیچ وقت خودش را ندید و فقط در راه مردم گام برداشت. بیزار بود از اینکه ببیند کسی به مظلومی زور می‌گوید و فقط در پی احقاق حق مردم بود پس مردم هم او را در سینه‌های‌شان جا دادند و از هر کار کوچکش اسطوره‌ای ساختند. شاید اگر او می‌ماند عده‌ای از پی این بر می‌آمدند تا تخریبش کنند، تا کاری کنند که اسطوره نباشد اما مرگ غلامرضا درست در روزگاری بود که مردم اسطوره‌ای چون او را طلب می‌کردند که به بهانه‌اش علیه ستم‌هایی که بود، خودی نشان دهند و غلامرضای قصه ما همه این ویژگی‌های لازم را برای این کار داشت.

او برگزیده بود که رفت و نماند تا مانند بسیاری از هم‌نسلانش طعم گس فراموشی را بچشد. طعم اینکه همه توانایی‌هایش را بشناسند و بر او چشم ببندند تا ناکاربلدان میدان‌دار باشند. *قهرمان سابق کشتی جهان

 

 

روزنوشت‌هاي جهان‌پهلوان تا لحظه پايان

یادداشت‌های خصوصی «تختی» نشان می‌دهد که او از مدت‌ها پیش تدارک «مرگ» را می‌دیده است. تقویم‌اش را ورق به ورق بخوانیم:

2 فروردین

همه شادی‌هایم تمام شده است.

3 فروردین

باید خود را برای رفتن آماده نمود.

4 فروردین

زندگی برای هرکس یک طور لذت دارد. چه بهتر که کار خوب کنیم.‌.‌.

11 فروردین

زندگی موقعی شیرین است که خود را برای ترک آن آماده کنیم.

18 فروردین

در ماه فروردین اختلاف داشتیم. کدام ماه اختلاف نداشته‌ایم؟

1 اردیبهشت

حقیقت همیشه روشن است.

8 اردیبهشت

در شهریور ماه خداوند به ما فرزندی می‌دهد.

15 اردیبهشت

خدایا، عاقبت همه را به خیر کن.

22 اردیبهشت

اوقاتت را صرف قمار نکن.

29 اردیبهشت

چرا مرا آفریدی؟

5 خرداد

چه وقت خواهم مرد؟

12 خرداد

خدایا کمکم کن.

19 خرداد

راستی برای همه نیکوست.

در نظر من رنگ، پوست و مذهب مطرح نیست. باید انسان بود. چند روز بعد:

باز هم با شهلا دعوایم شد. برای شکایت پیش مادرش رفتم. او در جواب من عوض این‌که میانه را بگیرد گفت: «برو تو یک گدازادة بی‌سوادی، ما از روز اول هم تو را دوست نداشتیم.‌.‌.»

16تیر

یک روز با شهلا یک اختلاف مختصری داشتم. تلفن کرد به مادر و پدرش

30 تیر

مادرش بدون مقدمه گفت: «ما هیچ‌کدام از روز اول تو را دوست نداشتیم و.‌.‌.»

6مرداد

من خودم احساس می‌کردم که چه کسی قبلاً مرا به خانه‌اش راه نمی‌دهد.

20مرداد

هیچ مبارزه‌ای مرا خسته نکرد. جز از موقعی که به فکر ازدواج افتادم.

27مرداد

در این ازدواج، خوشبختانه یا بدبختانه هیچ‌یک از اقوام و آشنایان دخالتی نداشتند.

3آذر

هر چه قسمت باشد همان است.

10آذر

امیدوارم سرنوشت بابک عزیزم خوب باشد.

17آذر

فرزند یکی کم است. دلم می‌خواهد چند تا باشند.

24آذر

شهلا دارد وزن خودش را کم می‌کند.

1دی

با کم کردن وزن، شیرش هم کم شده است.

8دی

نه، همین یک اولاد کافی است.

جمعه 15دی

یهودی سرگردان – از خانه بیرونم کرد، به برادرش گفت این مردیکه.‌.‌.

16دی

یهودی سرگردان

17دی

همه‌چیز تمام شد.‌.‌.

 
بازگشت به صفحه قبل


شير دليران کيه؟ رستم دستان کيه؟
تکيه‌علي‌حسيني بر‌سكوي بد‌شانسي
ما شمشكي‌ها با چوب اسكي به دنيا مي‌آييم
ستاره‌ها در کوهستان
سلبريتي‌هاي عشق اسکي
مي‌جنگم تا آخرين نفس
دوست داشتم روي سبد اسلم‌دانك مي‌كردم
         
 
  کلیه حقوق مادی و معنوی این سایت متعلق به ماهنامه نسیم هراز بوده و هر گونه استفاده از مطالب این سایت تنها با ذکر منبع مجاز میباشد .
طراحی و برنامه نویسی در داده نگار - مرکز تخصصی طراحی وب سایت
 

صفحه اصلی درباره ماهنامه نسیم هرازشرکت نسیم هراز صندلی زرد مجله الکترونیک گالری عکس سازمان آگهی های نسیم هراز تماس با نسیم