اگر امروز بود چه میشد؟ نمیدانم شاید باید بگویم اگر امروز بود، میشد یکی چون دیگر همنسلانش. ما مردمان زندهکش و مردهپرست، اگر بود شاید او را هم میشکستیم که در همه این سالها کم اسطورهشکنی نکردیم.
غلامرضا گل سرسبد نسلی بود که همه زندگیشان را در عصر ورزش پهلوانی گذراندند. آنها که همه و همه سعی میکردند یلان عصر خود باشند آنها که میخواستند محبوب باشند و مردمی. آن روزها پهلوانمسلکی رسم بود و تختی در جمع آن آدمهای اخلاقگرا سرآمد بود. اینقدر سرآمد که از میان جمع خوبها فقط او به چشم میآمد. او خود را وقف مردم میکرد، وقف ورزش کشورش.
تختی، تختی شد چون نخواست بله قربانگو باشد، خواست حرف دل مردم را بزند. او میتوانست با اولین «چشم» گفتن مقرب دربار شود اما هیچ وقت این کار را نکرد پس از پی این رفتند تا کاری کنند نباشد. عشق غلامرضا کشتی بود، اینکه برای مردم روی تشک برود اما خیلی ساده این رؤیا را برایش به حسرت تبدیل کردند و خود به خود او را از اصلش دور انداختند.
میخواستند از اصلش جدایش کنند، این قدر دور که دیگر خودش نباشد و این خودش یعنی کشتن غلامرضا. نمیدانم آن روزها بر او چه گذشت و چه شد و چطور آن حادثه ناگوار رخ داد اما ایمان دارم که آن مرگ تراژیک ، غلامرضای مردم را تا ابد ماندگار کرد. مرگش بغضی در گلو مانده را فریاد کرد. تختی میتوانست اگر میخواست نماینده مردم باشد، میتوانست تا شهردار تهران باشد که بارها سمتهایی از این دست را به او پیشنهاد داده بودند اما میگفت: «من مرد این کارها نیستم. من ورزش را بلدم، کشتی میفهمم و مردم دوست دارند که غلامرضایشان را در کنار کشتی ببینند.»
او حتی یکبار هم اسیر امر و نهی سازمان ورزش و رژیم نشد تا سعی کنند اسطورهاش را کمرنگ کنند. او اما نه برای مدالهایش که با منش ویژهاش رشد کرده بود پس هرچه آنها زور میزدند تا غلامرضا دیده نشود، او اسطورهایتر میشد و مرگش او را از قالب زمان رها کرد تا جاودانه باشد.
فقط او تختی شد و کسی جز او اینگونه نشد چون در راه مردم قدم برداشت. هیچ وقت خودش را ندید و فقط در راه مردم گام برداشت. بیزار بود از اینکه ببیند کسی به مظلومی زور میگوید و فقط در پی احقاق حق مردم بود پس مردم هم او را در سینههایشان جا دادند و از هر کار کوچکش اسطورهای ساختند. شاید اگر او میماند عدهای از پی این بر میآمدند تا تخریبش کنند، تا کاری کنند که اسطوره نباشد اما مرگ غلامرضا درست در روزگاری بود که مردم اسطورهای چون او را طلب میکردند که به بهانهاش علیه ستمهایی که بود، خودی نشان دهند و غلامرضای قصه ما همه این ویژگیهای لازم را برای این کار داشت.
او برگزیده بود که رفت و نماند تا مانند بسیاری از همنسلانش طعم گس فراموشی را بچشد. طعم اینکه همه تواناییهایش را بشناسند و بر او چشم ببندند تا ناکاربلدان میداندار باشند. *قهرمان سابق کشتی جهان
روزنوشتهاي جهانپهلوان تا لحظه پايان
یادداشتهای خصوصی «تختی» نشان میدهد که او از مدتها پیش تدارک «مرگ» را میدیده است. تقویماش را ورق به ورق بخوانیم:
2 فروردین
همه شادیهایم تمام شده است.
3 فروردین
باید خود را برای رفتن آماده نمود.
4 فروردین
زندگی برای هرکس یک طور لذت دارد. چه بهتر که کار خوب کنیم...
11 فروردین
زندگی موقعی شیرین است که خود را برای ترک آن آماده کنیم.
18 فروردین
در ماه فروردین اختلاف داشتیم. کدام ماه اختلاف نداشتهایم؟
1 اردیبهشت
حقیقت همیشه روشن است.
8 اردیبهشت
در شهریور ماه خداوند به ما فرزندی میدهد.
15 اردیبهشت
خدایا، عاقبت همه را به خیر کن.
22 اردیبهشت
اوقاتت را صرف قمار نکن.
29 اردیبهشت
چرا مرا آفریدی؟
5 خرداد
چه وقت خواهم مرد؟
12 خرداد
خدایا کمکم کن.
19 خرداد
راستی برای همه نیکوست.
در نظر من رنگ، پوست و مذهب مطرح نیست. باید انسان بود. چند روز بعد:
باز هم با شهلا دعوایم شد. برای شکایت پیش مادرش رفتم. او در جواب من عوض اینکه میانه را بگیرد گفت: «برو تو یک گدازادة بیسوادی، ما از روز اول هم تو را دوست نداشتیم...»
16تیر
یک روز با شهلا یک اختلاف مختصری داشتم. تلفن کرد به مادر و پدرش
30 تیر
مادرش بدون مقدمه گفت: «ما هیچکدام از روز اول تو را دوست نداشتیم و...»
6مرداد
من خودم احساس میکردم که چه کسی قبلاً مرا به خانهاش راه نمیدهد.
20مرداد
هیچ مبارزهای مرا خسته نکرد. جز از موقعی که به فکر ازدواج افتادم.
27مرداد
در این ازدواج، خوشبختانه یا بدبختانه هیچیک از اقوام و آشنایان دخالتی نداشتند.
3آذر
هر چه قسمت باشد همان است.
10آذر
امیدوارم سرنوشت بابک عزیزم خوب باشد.
17آذر
فرزند یکی کم است. دلم میخواهد چند تا باشند.
24آذر
شهلا دارد وزن خودش را کم میکند.
1دی
با کم کردن وزن، شیرش هم کم شده است.
8دی
نه، همین یک اولاد کافی است.
جمعه 15دی
یهودی سرگردان – از خانه بیرونم کرد، به برادرش گفت این مردیکه...
16دی
یهودی سرگردان
17دی
همهچیز تمام شد...