محسن نامجو، آبجیز، کیوسک و حتی بعضی از صداهایی که در بین صداهای آزاردهنده و ضعیفی که به عنوان موسیقی رپ میشنویم ما را نسبت به آینده موسیقی باکلام ایران امیدوارتر میکند. گرچه تقریبا همه اینها بهجز آلبوم «ترنج» محسن نامجو که آن هم مجوز ارشاد ندارد، زیرزمینیاند. ولی قبل از این هم صداهایی از این دست در موسیقی ما بوده است که تعداد انگشتشماری مثل «اوهام» توانستهاند در ذائقه افرادی که به صورت جدی موسیقی را پیگیری میکنند تاثیرگذار باشند. حالا در طی یکی دو سال اخیر اینهمه اتفاق را حتی با عنوان «زیرزمینی» باید مثبت شمرد.از فضای نزدیک ترانههايت به فضای حال حاضر ایران، میشود فهميد که مدت زمان زیادی نیست از ایران خارج شدهای و با فضای حال حاضر ایران در ارتباطی.
سه سال پيش براي مسافرت به امريكا آمدم و بعد از چند ماه برگشتم. ولي دوباره 2 سال قبل تصميم گرفتم كه به كل مدتي بيرون از ايران زندگي كنم. نزديكي فضاي آهنگها با شرايط ايران به خاطر اين است كه من به شدت در اين فضا تنفس كردهام.قبلا اسم آرش سبحانی را به عنوان نوازنده گیتار شنیده بوديم.
آره، علاوه بز اين افتخار اين را هم داشتهام كه به عنوان گيتاريست در كنسرتهايي همراه «محمد نوري» و «شهريارمسرور» نوازندگي كنم و در آلبومهاي مختلفي در كنار نوازندگان بزرگي مثل عینالله کیوانشکوه همكاري داشته باشم.در راز شب هم به عنوان ترانهسرا و نوازنده گیتار حاضر بودی.
من با شهروز مولايي و رامين بهنا در گروه زيرزميني «تاتار 2» همكاري داشتيم. 16 ساله بوديم و تا 20 سالگي درگير ساخت و ضبط 4 آلبوم با اين گروه بوديم كه البته كلام آن فارسي نبود. بعد از آن با شهروز و رامین گروه «اسم شب» را شروع كرديم كه هومن جاويد هم به ما اضافه شد، ولي ارشاد به ما اجازه استفاده از نام «اسم شب» را نداد و ما مجبور شديم با نام «راز شب» فعاليت كنيم كه نتيجهاش 2 آلبوم موسیقی بود.موسیقی و ترانههایتان به عنوان یک گروه ایرانی چه بازتابی در بین غیرایرانیها داشته؟
از آنجايي كه اركستراسيون گروه ما غربي است، يعني از گيتار برقی، درامز، باس و كيبورد استفاده ميكنيم، براي خارجيها از لحاظ موسيقيايي جذابيت آنچنانی نداريم، ولي به خاطر اشعار (ترانهها) مورد توجه قرار گرفتيم. هر راديو يا روزنامهاي که با ما صحبت كرده و هر دانشگاهي كه از ما دعوت كرده، به خاطر Words يا ترانهها بوده است. البته بايد اشاره كنم كه آهنگ قانون خم شده در يك راديوي اينترنتي به عنوان بهترين آهنگ بلوز شناخته شد كه به خاطر چيره دستي بابك در نوازندگي گيتار بود.آلبوم اولتان «آدم معمولی» چگونه شکل گرفت؟
مراحل توليد آلبوم اول چهار سال طول كشيد. فكر نميكردم اين آلبوم منتشر بشود. ولی در سفري كه به امريكا داشتم، بابك خياوچي به من گفت بيا اين آلبوم را منتشر كنيم که من هم گفتم باشد، ولي اينها همهاش Demo است. بابك گفت خوبه و منتشرش كرديم. كلي استقبال شد كه ما انتظارش نداشتيم. اما براي دومي اصلا پول نداشتيم. تا اينكه 4 نفر هزينهي آلبوم را به صورت قرضالحسنه واقعي تقبل كردند!چرا همه آهنگهای این آلبوم کاور بود؟
به هر حال هر گروهي يك سير تكامل يا نزول را طي ميكند. ما سعي كرديم از آلبوم اول به بعد دنبال «صداي» خودمون باشيم. در آلبوم دوم قدم بزرگي برداشتيم ولي هنوز به آنجايي كه ميخواهيم نرسيدهايم، نگران هم نيستم. چون ميدانم كه كار وقت ميبرد. گروههاي بسيار بزرگتر از ما و گروههايي كه تاريخ موسيقي را عوض كردند هم از اول به صداي خاص خودشان نرسيده بودند. مهم اين است كه ما دنبال آن صدا ميگرديم و اميدواريم كه روزي به آن برسيم. البته آهنگ قانون خمشده همانطور كه گفتم در یک رادیوی اینترنتی به عنوان بهترین آهنگ ماه انتخاب شد.برویم سراغ آلبوم عشق سرعت و آهنگ «عمو اسدالله» که با استفاده از دیالوگهای داییجان ناپلئون پدید آمده است.
ايدهي اصلي از بابك بود كه ميخواست در مورد پرويز صياد و شخصيتاش در داييجان ناپلئون آهنگي بسازيم. علاوه بر این ميخواستم هم اداي احترامي به ايرج پزشكزاد باشد و هم بتوانم وضعيت فعلي ايران را با اين كتاب و سريال كه آئينهي تمام عيار جامعه ايراني است مقايسه كنم كه البته در اين زمينه موفق نبودم. چون اين كتاب آنقدر جملات بامزه و بامعني دارد كه نميشود حرف خودت را بزني. «کلنگی قابل سکونت» چطور؟
من خيلي روزنامه ميخوانم و بيخودي اعصاب خودم را خورد ميكنم. فكر ميكردم كه اين آگهيها توي روزنامه حقايقي را نشان ميدهند كه كافيست از يك نگاه ديگر آنها را ديد. غمي كه توي اين آهنگ هست براي خودم هم عجيب بود.و «بیتربیت»؟!
ترانه بيتربيت بک تجربه بود كه پس از صحبت با بابك جرقهاش زده شد. بابك فكر ميكرد آيا ميشود با گيتار حرفهايي را زد كه نميشود به زبان آورد؟ از طرفی من هم درگير اين داستان رسانههاي جمعي و شهوت شهرتی كه توي اين مجريها ميديدم بودم و میخواستم حرفهايي كه ته دلم بود را به آنها بگویم. ميدانستم این حرف دل خيليهای ديگر هم هست. وقتي آهنگ ساخته شد، خيلي مطمئن نبودم كه مردم بپسندند يا نه. بعضي از دوستان ميگفتند كه مردم آمادگي ندارند ولي دوباره تجربهي آقای خاتمی به كمك ما آمد! من برعكس ايشان معتقدم مردم خيلي بيشتر آمادهاند، ظرفيت و لياقت دارند و قوه تشخیص. برای همین از نتیجه کار راضیام. با همه زیباییها و ابداعاتی که ترانههای این دو آلبوم دارد، سهلانگاریهایی در ترانهها دیده میشود که آزار دهنده است. اصولا نگاهتان به ترانه به چه صورتی است؟
بايد اعتراف كنم كه هم كم حوصله هستم و هم از چيزهاي كامل بدم میآید! دوست دارم هميشه يك جايي در كار يك اشكالي باشد و البته ميدانم كه اين خودش يک اشكال بزرگ است، ولي خوب چكار كنم كه كمالپرست نيستم! البته بايد سعي كنم كه اين كمال پرست نبودن با سهل انگاري قاطي نشود! حاضر نيستم يك اجراي آهنگ را كه حس خوبي دارد ولي 2 تا نت اشتباه هم درش هست، با يك اجراي بسيار تميز و شفاف كه حس خوبي ندارد عوض كنم. ترانه هم براي من امری بسیار جدي است، يعني باور دارم كه در كمك به اعتلاي موسيقي ايراني و ادبيات ايراني بايد ترانهسراهاي خوب هم داشته باشيم و در موسیقی به شدت نيازمند يك نگرش نو به ترانه و ترانه نويسي هستیم.فکر میکنم در دنیا هم دو نوع نگرش به ترانهسرایی وجود دارد، بعضیها ترانهسرا را جزئی از گروه تعریف میکنند یا خوانندههایی هستند که خودشان شعر کارهایشان را میگویند و بعضی نه. درست است؟
بله. بستگي به موزيسينها دارد. به عنوان مثال باب ديلن يا كوهن ترانهسرا هستند و ترانههايشان است كه به موسيقيشان بها ميدهد. اگر ترانهسرايي را ازشان بگيري ديگر به درد نميخورند. ولي موزيسينهايي مثل سانتانا يا جف بک را هم داريم كه ترانه سرا نيستند، ولي نوازنده يا موزيسين خوبياند و در کنار خودشان احتياج به يك ترانهسراي حرفهاي دارند. ولي به نظر من گروههايي كه اصالت در كارشان ديده ميشود مثل پینکفلوید، پلیس، U2 و... ترانهسرايي را به عنوان جزيي از شخصيت گروه تعریف کرده بودند.پیشینه فرهنگی و شعری ما چه تاثیری روی ترانهسرایی دارد؟
ادعای همه این است كه ادبيات فارسي برترين فرم هنري فرهنگ ماست، قالب شكني در چنين فرم هنري اشباع شدهاي خيلي سخت است. خلق مفاهيم نو و به روز خيلي سواد و خيلي جسارت ميخواهد.خودت چقدر با شعر و کتاب سر و کار داری؟
شعر والاترين منظر فرهنگ ايرانيهاست، حداقل اين چيزيست كه استاد ادبيات ما در دانشگاه ميگفت! زیاد شعر و كتاب ميخوانم. عاشق ساراماگو هستم و اين اواخر اورهان پاموك را كشف كردهام، مخصوصا «نام من سرخ است» خيلي بهم حال داد! از دونخوان و پائولو كوئيلو هم هيچ چيز نميفهمم! چه شناختی از موسیقی نواحی و محلی ایرانی داری؟
خودم هيچگونه سواد موسيقي ندارم، ولي شنونده بسیار جدي اين قبيل موسیقیها هستم. به موسيقي خراسان خيلي علاقه دارم، همچنين به موسيقي آذري و ارمني و البته موسيقي سنتي كه به نظر من بسيار جذاب و عميق و آموزنده است. به خاطر همين علاقه به موسيقي ايراني يك كم هم سه تار ميزنم.فکر میکنی موسیقی ما تا چه حد توانایی معرفی شدن به دنیا را دارد؟
متاسفانه مثل همه چيز ديگر، موسيقي نيز از عدم ارتباط ايران با بقيهي دنيا بسيار ضربه خورده است. فكر ميكنم امروزه سبك و سياق موسيقي را ملتها تعيين نميكنند، بلكه این نوازندهها هستند که در این مسئله نقش دارند. یعنی اين قضيه خلاقيت در همه زمینهها خيلي شخصي شده است. براي همين میبینی یک گروه آهنگهايي را با استفاده از سازهایی از جاهای بیربط دنیا میزند و تنها دليل وجود آمدن این گروه هم خلاقيتهاي فردي یا رهايي از سبك و سياق مسائل دست و پاگير بوده است. تجربههايي مثل «غزل» كلهر براي موسيقي ايران بسیار ارزشمند است و بايد بقيهي نوازندههاي ايراني هم برای معرفی ظرفیتهای موسیقی ایرانی جسارت به خرج دهند. موسيقي بياني بسيار آزاد است و جنس موسيقي با هر فرم ديگر هنري فرق دارد. براي همین معتقدم موسيقي ايراني فقط متعلق به ايرانيها نيست و متعلق به هر كسي است كه آن را اجرا كند، مثل بلوز و جز. كاش كارهايی که شاهرخ ایزدخواه روی گيتار انجام داده ميشنيديد. آن يک تجربه بود از طرف يك موزيسين كه درس جز خوانده است. از طرف دیگر موزيسينهايي كه ساز اصليشان ساز ايرانيست هم بايد اينقدر انعطاف به خرج بدهند كه بيايند و با نوازندههاي سبكهاي مختلف همكاري كنند.از کنسرتهای كيوسك بگو.
ما از سانفرانسيسكو شروع كرديم. در تورنتو و ونكوور اجرا داشتيم. اخیرا هم به اورنج كانتي رسيدیم که افتخار داشتیم در آنجا اردشیر فرح هم چند آهنگ را با ما همراهی کند. صحبتهايي هم در مورد دبي و اروپا شده كه هنوز قطعي نیست. استقبال از كنسرتها عجيب و غريب بوده است. با توجه به اينكه اينجا هم مثل ایران مافياي موسيقي علاقهاي به گروههاي «غیره» ندارند و براي تبليغات دستمان بسته بود ولي تمام كنسرتها Sold out شدند. با توجه به اینکه خیلیها میگویند مدل گیتار زدن آرش سبحانی هم یک جوری تقلید از گيتاريستهاي نامداري مثل نافلر، كلپتون و... است، تا چه حد به فکر این هستی که شبیه خودت گیتار بزنی؟
خيلي دورم ولي بسيار در تلاشم كه به هويتی مستقل برسم. يعني ميدانم بايد سعي كنم كه پيدایش كنم و دارم تلاشم را ميكنم، ولي دورم!نسبت به موسیقی زیرزمینی که شاید خودت هم جزئی از آن بودی یا هستی چه نظری داری؟
موسيقي زيرزميني يك واكنش اجتماعي به وضعيت ايران است. وضعيتي كه از سياست و اقتصاد تا ورزش و فرهنگ به هم گره خورده و يك سري آدم در آن به بازي گرفته نميشوند. اينها ميروند سراغ كارهاي زيرزميني! اصولا خيلي از جنبههاي زندگي در ايران زيرزميني شده، از معاشرت تا وبلاگنويسي! اينها همهاش زيرزميني است، موسيقي هم بخشي از اين ماجراست.تا چه حد با این نظریه موافقی که تکنولوژیهای جدید باعث ورود افراد نابلدی به موسیقی شده که توانایی نواختن یک ساز یا نوشتن یک پارتیتور ساده را ندارند؟
درست است ولي كارياش نميشود كرد. هر كس كه در موسيقي جلو برود، ميفهمد كه از اين اسباببازيها بايد كمتر استفاده كند. براي همين ميبيني كه آدمهاي موفق كمتر صداهاي عجيب در میآورند.از نظر امکانات چقدر ایران با خارج از کشور متفاوت است؟
بگذريم! امكانات را با هم مقايسه نكنيم سنگينتريم! ولي آخر داستان كاري موفق است كه ایده قوي داشته باشد. سينماي ايران را (دردورهي اوج) با هاليوود مقايسه كنید، همانقدر كه امكانات بيشتر دارند، محتوایشان كمتر است! ميخواهم بگویم امكانات اينجا قابل مقايسه نيست، ولي دليل نميشود كه كار نكرد. اگر كارت خوب باشد كسي به كيفيت ضبط گير نميدهد!کی به ایران برمیگردی؟
دوست دارم روزي بيایم ايران كه بتوانم كنسرت بدهم و كارهایم را ضبط كنم.فكر ميكني قلبت صدای چه سازی را میدهد؟!
ساکسیفون! نميدانم چرا!اين روزها بحث موسيقي ضدجنگ در دنيا مطرح است. جهان بدون جنگ را چه شكلي ميبيني؟
ما چون با گلوله و جنگ بزرگ شدهايم حتي تصور اين كه دنيا بدون گلوله چه شكلي ميشود برايمان سخت است، ولي شكي نيست كه هر شكلي شود، از اين حالت موجود بهتر است.يك سؤال بيربط! وقتی در بم زبزله شد کجا بودی و چه احساسی داشتی؟
جالب است بدانيد من به اقتضاي كارم در يك پروژه مسئوليتي داشتم كه بعد از زلزله به بم زياد سفر میكردم، شايد هفتهاي يكبار يا 10 روز يكبار ميرفتم بم. تجربهي خیلی عجيبي بود. در همان زماني كه در اين پروژه مشغول بودم يك سفر رفتم امريكا. يادم نميرود. جمعه در منهتن بودم ودوشنبه در بازار بم! عجب تجربهاي بود! منتهن يعني جلوه تمام و کمال كاپيتاليسم و ثروت و بازار بم آن موقع تشکیل شده بود از يك سري كانتينر که توی آنها به معني واقعي آشغال ميفروختند. چون شهر خالي از سكنه بود و هر كسي آنجا بود اصلا مال بم نبود! الان دوست دارم ببينم واقعا ارگ بم ساخته شده و زندگي به بم برگشته است.